تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 اسفند 1392 توسط امیر عبدالله پور

 یکی از شاگردان تازه‌وارد بی‌دلیل به شاگرد ممتاز مدرسه آزار می‌رساند و دائم منتظر فرصتی بود تا علیه او صحبت کند و یا رفتار‌‌های اشتباه او را بزرگ و مهم نشان دهد. شاگرد ممتاز هم بی‌تفاوت و البته با تعجب به‌این رفتار حسادت‌آمیز او نگاه می‌کرد و درحالی‌که بقیه از او انتظار واکنش داشتند، هیچ نمی‌گفت و خودش را کنار می‌کشید. این کنارکشیدن‌‌ها، شاگرد حسود را جسورتر می‌کرد و دایره آزار و بدجنسی او را وسیع‌تر. تقریبا همه در مدرسه متوجه حسادت آشکار شاگرد تازه وارد شده بودند، اما کسی چیزی نمی‌گفت.

روزی شیوانا شاگردان را جمع کرد و از شاگرد تازه وارد پرسید: «نشانه‌‌های سرماخوردگی را برایم بگو».amstory.mihanblog.com

تازه‌وارد از جا بلند شد و با نگاهی مغرور گفت: «جواب این سوال را که هر فرد عادی می‌داند. حتما در این جمع شما کسی عاقل‌تر از من ندیدید که پاسخ دهد. به نظر می‌رسد بعضی‌‌ها بی‌جهت لقب شاگرد ممتاز را یدک می‌کشند. اما در مورد علائم سرماخوردگی باید بگویم که ‌این علائم متعددند از جمله عطسه،‌ سرفه، آب‌ریزش بینی، سردرد، تب، کوفتگی، خستگی و بی‌حالی!»

شیوانا سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: «بنابراین اگر در خیابان کسی را دیدیم که‌ این نشانه‌‌ها را داشت،‌ حق داریم که بلافاصله نتیجه بگیریم که احتمال بیماری سرماخوردگی او بالاست»؟!

شاگرد تازه‌وارد پاسخ داد: «این را هم همه می‌دانند! من بلافاصله می‌گویم او صددرصد سرماخورده است و تا می‌توانم خودم را از او دور می‌کنم تا مبادا بیماری‌اش گریبان مرا بگیرد! به بقیه هم توصیه می‌کنم که به او نزدیک نشوند. بیماری سرماخوردگی ضمن اینکه به خود بیمار آسیب می‌رساند، اطرافیان او را هم اذیت می‌کند. این را دیگر همه می‌دانند. تعجب می‌کنم در این مدرسه ممتازتر و باهوش‌تر از من نبود که شما این سوالات را از من می‌پرسید؟»

شیوانا تبسمی‌ کرد و گفت: «پس بدان که درست مانند نشانه‌‌های سرماخوردگی ما نشانه‌‌هایی هم برای بیماری روانی و ذهنی داریم. اگر کسی بی‌دلیل دیگری را آزار دهد و بدون هیچ علتی بد کسی را بگوید، پشت سر او جملات ناشایست بر زبان راند و در هرجا با سخن و گفتارش به او زخم زبان بزند، درست مانند نشانه‌‌های سرماخوردگی این‌‌ها هم علائم وجود یک بیماری‌اند. تنها تفاوتش این است که ‌این بیماری درون ذهن و روان شخص بدسخن و بدزبان است. تو گفتی که باید از این بیمار فاصله گرفت و اجازه نداد دیگران را اذیت کند. من هم با تو موافق هستم. قرار است از این به بعد، در مدرسه هرکسی این نشانه‌‌های بیماری را در وجودش داشت، او را از بقیه جدا کنیم و اگر لازم شد از مدرسه بیرون بفرستیم تا تنها پس از درمان و بهبود به مدرسه بازگردد. از تو می‌خواهم که همراه با شاگردان ممتاز مدرسه و دیگر افراد، به جست‌وجوی این علائم در رفتار و گفتار اطرافیان برخیزی. به محض اینکه وجود این نشانه‌‌ها در او اثبات شد، بدون هیچ درنگی به من خبر دهید تا تکلیف مدرسه را با او مشخص کنم. نشانه‌‌های بیماری را نمی‌توان نادیده گرفت. اگر چنین کنیم، مرض گسترش می‌یابد و از کنترل خارج می‌شود. به نظر تو اینطور نیست؟»

شاگرد تازه‌وارد از خجالت سرخ شد،‌ هیچ نگفت و سر جایش نشست و از آن روز به بعد، او هیچ حرکت نادرستی انجام نداد. می‌گویند او در همان جلسه درمان شده بود؛‌ زیرا بقیه شاگردان هر چه تلاش کردند، هیچ نشانه‌ای از بیماری در او ندیدند. او درمان شده بود!


منبع:موفقیت.کام

 




طبقه بندی: داستان پند آموز، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 اسفند 1392 توسط امیر عبدالله پور
مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.
amstory.mihanblog.comپسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و … چنین هم شد.


او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».

پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود
یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.
با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.
سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.
سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!


منبع:راد اس ام اس.کام



طبقه بندی: داستان عجیب اما واقعی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 بهمن 1392 توسط امیر عبدالله پور

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.
پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!
و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟
amstory.mihanblog.com
زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.
در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.
اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.
در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که “تاسرحد مرگ متنفر بودن” تاوانی است که برای “تا سرحد مرگ دوست داشتن” می پردازید.
عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد.
سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید..!

منبع:راد اس ام اس.کام





طبقه بندی: داستان عاشقانه،  داستان پند آموز، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 بهمن 1392 توسط امیر عبدالله پور
در تاریخ پا نهاده بود؛این را خودش می دانست از همان اوایل بزرگ بود به اندازه ی رویاهای بزرگ امروز ما. amstory.mihanblog.comمسعود خان کیمایی با فیلم قیصر به ما یاد داد اگر غیرتی در چنته داریم،بی غیرتیم! هنوز هم قیصر بی چون و چرا بهترین فیلم سینمایی ایران است این را همه می دانیم.کیمیایی روشنفکری بود که روشن گری را ترویج کرد و فکرها را در بحبوحه ی قیصر دوباره پی ریزی کرد.او خودش خالق خلاقیت بود و همدم خواننده ی بهترین روز های زندگیمان؛گوگوش.بزرگ فیلم نامه نویسی که با دیالوگ هایش حکومت می کند.به تو نیازمندیم به این زودیها تنهایمان نگذار.

به قلم "امیر عبدالله پور" 



طبقه بندی: داستان متفرقه، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 بهمن 1392 توسط امیر عبدالله پور
نمی دانم چرا بازیگر نشدم یا حداقل کارگردان! از همان بچگی محو فیلم بودم یا شاید  به قول پدرم خود فیلمم.در آن روز ها وقتی که ما از دیدن تلویزیون ایران بی بهره بودیم ماهواره ای داشتیم که فقط شبکه های amstory.mihanblog.comترکیه را نشان می داد.من از بازیگران ترکیه ای خوشم نمی آمد اما شیدای بازیشان بودم.بزرگ تر که شدم اینبار کنکوری شدم.رفتم دانشگاه روانشناس شدم.اما هنوز هم محو رویای کودکی بزرگ سالانه ام هستم کسی که می خواست فیلمساز شود ولی آخرش وبلاگ نویس هم نشد....

پی نوشت:سینما کارگردانش باتوم دار است.این را همه می دانیم سینما گر نشدم تا آه مردم پشتم نباشد من سینمایی نیستم اما خیلی فیلم ساختم.


به قلم " امیر عبدالله پور "



طبقه بندی: داستان متفرقه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 27 دی 1392 توسط امیر عبدالله پور
حق حق شبانه ات  را شنوایم؛از دوردست ترین جای ممکن از جایی که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی..من از ورای تمام انیستاگرام ها و تانگو ها صدایت را شنوایم...اگر تمام اپ های دنیا طراحی شده amstory.mihanblog.comباشند برای اینکه من را به تو نزدیک تر سازند من از این ارتباط ها به تو نزدیک ترم....چرا که من با دل عاشقم نه با حرف چرا که من عشق تو را سخت به دست آورده ام شنواترم کرده.می دانم در پس پیام های سریع فرستادنت بغضی است که فقط درمانش با هم بودن است پس بی خیال تمام تکنولوژی ها و فاتحه ای بر روح مقدس استیو جابز1 بیا؛ پارک محله مان عجب چایی گرمی دارد....


به قلم "امیر عبدالله پور"







1-مدیر عامل سابق آپل و طراح سری گوشیهای آیفون



طبقه بندی: داستان متفرقه، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 دی 1392 توسط امیر عبدالله پور

در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی میکرد که بسیار میهمان نواز بود و شغلش آب فروشی بود.
روزی بهرام پنجم شاهنشاه ایران (ساسانی) با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد میرود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد .
آن مرد بهرام را با شادی می پذیرد و می گوید بمان تا بروم و پول در بیاورم.
مرد میرود و تا میتواند آب میفروشد و سپس با میوه و خوراک نزد بهرام باز میگردد.
بهرام به میهمان نوازی مرد اطمینان پیدا میکند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.
بنا بر این تا قبل از آمد مرد به دربار رجوع می کند و می گوید :دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.فردای آن روز مرد آب فروش به بهرام میگوید که بمان تا بروم و قدری پول در بیاورم.
مرد آب فروش هرچه در بازار گشت هیچ کس از او آب نخرید.
در آخر مرد آب فروش که دید نمیتواند برای میهمان خویش آب تهیه کند مشک آبش را فروخت و میوه و خوراک نزد بهرام برد.بهرام او را گفت : تو چگونه پول در آوردی ؟
amstory.mihanblog.com
مگر نگفتی که کسی از تو آب نخرید ؟
مرد گفت : مشک آب خویش را فروختم ، تو نگران نباش و میل کن فردا رود برای خویش فکری خواهم کرد .
بهرام پس از این واقعه فردای آن روز به دربار رجوع کرد و باز با لباسی مبدل نزد پولدارترین تاجر شهر که از اشراف نیز بود رجوع نمود و گفت من میهمانم و امشب را جا می خواهم .
مرد نه تنها بهرام را نپذیرفت بلکه با ضرب تازیانه او را از منزل بیرون کرد .
فردای آن روز بهرام در حالی که بر تخت سلطتنت جلوس کرده بود آن دو مرد یعنی تاجر و آب فروش را اظهار کرد.
هر دوی آنان که دیدند آن مرد شخص شاه شاهان – امپراطوری ایران بوده بسیار هراسیدند.
بهرام از مرد آب فروش بسیار تشکر و سپاسگزاری کرد و او را به سبب رفتار نیکویش با مهربانی پذیرفت.
بهرام دستور داد که تمام اموال مرد تاجر را بگیرند و به مرد آب فروش بدهند تا یا بگیرد که انسان حتی اگر در اوج تنگدستی و فقر باشد باید شرافت ، مردانگی و مهمان نوازی خویش را حفظ کند .

منبع:راد اس ام اس.کام




طبقه بندی: داستان پند آموز، 
(تعداد کل صفحات:106)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار