داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 خرداد 1389 توسط امیر عبدالله پور

هر شب بعد از خوردن شام مرد به اتاقش می رفت و زن به آشپزخانه.
مرد اول در اتاق تاریک چند دقیقه ای از پشت پنجره بسته به بیرون نگاه مamstory.mihanblog.comی کرد. تا آنجا که چشمش یاری می کرد می دید. همه را. حتا آن توله سگ کوچک ـ همان وقت توله سگ خسته و کوفته از گردش های عصر‍ به درون جوی آب راهی می شد ـ را هم خوب نگاه می کرد.
بعد می رفت و گوشه میز می نشست و دوباره از قاب کوچک مربع شکل به بیرون چشم می دوخت و این بار به غیر از چراغهایی که از دور دست برایش چشمک می زدند چیز دیگری نمی دید. و البته صداهایی هم می شنید. آشنا ترینش صدای توله سگ ولگرد بود که مرد را به شوق می آورد. درست همان موقع بود که مرد دست به قلم می برد در اتاقی که هیچ چراغ روشنی را به خود نمی دید ـ اتاقی که اکثر شبها مهتاب مهمانش بود ـ و می نوشت.

 

بقیه در ادامه مطلب

هر شب بعد از خوردن شام مرد به اتاقش می رفت و زن به آشپزخانه.
مرد اول در اتاق تاریک چند دقیقه ای از پشت پنجره بسته به بیرون نگاه می کرد. تا آنجا که چشمش یاری می کرد می دید. همه را. حتا آن توله سگ کوچک ـ همان وقت توله سگ خسته و کوفته از گردش های عصر‍ به درون جوی آب راهی می شد ـ را هم خوب نگاه می کرد.
بعد می رفت و گوشه میز می نشست و دوباره از قاب کوچک مربع شکل به بیرون چشم می دوخت و این بار به غیر از چراغهایی که از دور دست برایش چشمک می زدند چیز دیگری نمی دید. و البته صداهایی هم می شنید. آشنا ترینش صدای توله سگ ولگرد بود که مرد را به شوق می آورد. درست همان موقع بود که مرد دست به قلم می برد در اتاقی که هیچ چراغ روشنی را به خود نمی دید ـ اتاقی که اکثر شبها مهتاب مهمانش بود ـ و می نوشت.

***

به خود که می آمد فردایه آن شب شده بود. نگاهش را از روی کاغذ به بیرون از اتاق در آن طرف پنجره پرتاب می کرد. خورشید پرتوانش را ارزانی می بخشید.صدای بوق ماشینها در گوشش می پیچید.

هر روز صبح این کار مرد بود: لباس پوشیدن، کاغذهای سیاه شده دیشب را برداشتن و به بیرون از خانه رفتن ـ البته در راه پشت سرش آرام می بست ـ به سر کوچه که میرسید در کنار جوی آب، می نشست و صدای سگ را از خودش در می آورد.

اول دو چشم سیاه در جوی آب خوب مرد را نگاه می کرد. بعد از جوی آب بیرون می آمد و در کنار مرد آرام می گرفت. و مرد نوشته های شب قبل را برایش می خواند.

هر روز صبح این کار زن بود: در پشت پنجره بسته اتاق مرد، نظاره گر شوهرش بود که چگونه در کنار سگ زانو زده و دهانش را باز و بسته می کند.

الان یک هفته از آن صبح می گذرد و مرد هنوز به خانه برنگشته.

روزها و شبهای زن هیچ فرقی با هم ندارند: از صبح تا شب و شب تا صبح در اتاق مرد در کنار پنجره بسته چشم به سر کوچه دارد. و گاهی پلکهایش به آرامی با هم آشنا می شود. همان وقت است که مرد خسته از گردشهای آن روز به سر کوچه که می رسد به اتاق تاریک ش نگاهی می کند، آهی می کشد و همراه با توله سگ به درون جوی آب می پرد.

منبع:ایران-شادی.کام




طبقه بندی: داستان ادبی، 
درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار