تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مادر
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 شهریور 1391 توسط امیر عبدالله پور
وقتی رسیدم از شدت بارون خیس بودم
برادرم گفت: “چرا یه چتر با خودت نمی بری” ؟
amstory.mihanblog.com
خواهرم گفت: “چرا منتظر نشدی تا بارون بند بیاد” ؟
بابا با عصبانیت گفت: فقط بعد از اینکه سرما خوردی می فهمی؟
اما مامانم همانطور که موهام رو خشک می کرد گفت:
بارون نادون…

منبع:پاتوق.ای ار



طبقه بندی: داستان خاطراتی، 
درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار