تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب دی 1389
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 دی 1389 توسط امیر عبدالله پور

برای اولین بار دم دانشگاه او رو دیدم.دم بوفه استاده بود و بادوستش خرید می کرد.از کنارش گذشتم؛بوی ادکلنش مستم کرد.بوسیله ی یکی از دوست دخترهای دوستم بهش شماره دادم. چند ماهی بود با هم بودیم.اسمش مهناز بود و دانشجوی ترم 3 هنر.رابطه مون خیلی صمیمی شد.بهش قول amstory.mihanblog.comازدواج دادم.چند روز را تو هفته میمود خونه ی دانشجوییم.تا اینکه یکی از روزها بهش گقتم ما که می خواییم ازدواج کنیم پس چرا رابطه ی صمیمی تری نداشته باشیم؟ و بهش پیشنهاد سکس دادم. قبول کرد. اولش نظرم برگشت و از خودم پرسیدم واسه چی مخالفتی نکرد؟ اما بعد به خودم جواب دادم بابا واسه اینکه می خوام بگیرمش دیگه!بعد از چند هفته که مرتب سکس داشتیم یک روز دیدم که به دانشگاه نیمود.

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 دی 1389 توسط امیر عبدالله پور

امیر خراسان را پرسیدند که تو فردی فقیر و بی چیز بودی و شغلی پست داشتی،به امیری خراسان چون افتادی؟ گفت: روزی دیوان«حنظله ی amstory.mihanblog.comبادغیسی» همی خواندم،بدین دو بیت رسیدم:

مهتری گر به کام شیر دراست                     شو خطر کن ز کام شیر بجوی

یا بزرگی و عز و نعمت و جاه                        یا چو مردانـــــت مرگ رویاروی

داعیه ای در باطن من پدید آمد که به هیچ وجه در آن حالت که اندر بودم،راضی نتوانتسم بود.دارایی ام بفروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم. به دولت صفاریان پیوستم. هر روز و بر شکوه و شوکت و لشکر من افزوده می گشت و اندک اندک کار من بالا گرفت و ترقی کرد تا جمله خراسان را به فرمان خویش در آوردم.اصل و سبب،این دو بیت بود.

 

منبع:ادبیات سال سوم راهنمایی




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 دی 1389 توسط امیر عبدالله پور

در یکی از سالها رفیقم که خانه ای در روستا داشت، با شریکش که بهش «صوفی» می گفتند درگیری پیدا کرد.صوفی انسانی شارلاتان،مکار و حیله گر بود و این طور که از صحبت آشناهاش بر میامد با هیچ کس سamstory.mihanblog.comر دوستی نداشت.صوفی تمام داراییش رو می فروشه و از آن ده با اهل و عیالش کوچ می کنه و به روستای مجاور می ره.در یکی از نیمه شب ها صوفی و فرزندانش مخفیانه به انبار همون مرد نزاع کننده میرن که باهاش درگیری داشتند و تمام خرمنشو می دزدن و چون نزدیک به صبح بود نتونسته بودند همشو بدزند و مابقی رو آتیش زده بودند.در هنگام  صبح وقتی رفیقم اثر به جا مانده از کاه ها رو پی می گیره میبینه که صوفی ازش دزدی کرده.بنابراین با چند تا از دوستانش که با خودش آورده بود با صوفی درگیر میشه و اتفاقاً صوفی بدهکارم می شه و یه دل سیر کتکش می زنه! اونوقت ها تو شهر بوکان1 دادگاه پیگیری نبود.اما چندی پیش یک دادگاه سیار با داوری شخصی به اسم«مهدی دانش» به بوکان رسیده بود.

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 دی 1389 توسط امیر عبدالله پور

جنگ چالدران به همه ی مقاومت دلیرانه ی شاه اسماعیل و سربازانش به شکست انجامید.کمال الدین بهزاد1 همراه شاه اسماعیل بود.یکی از سرداران زخمی شده بود.کمال الدین بهزاد همراه با شاه محمود نیشابوری او را به غاری در آن نزدیکی رساندد.غار، تاریک و نمناک بود.قطره هایamstory.mihanblog.com آب از شکاف سقف می لغزید و از روی توده ی آهکی که از سقف آویزان بود،پایین می آمد و از نوک آن به کف سنگی غار می چکید.باریکه ای از نور خورشید به داخل غار می تابید و فضا را روشن می کرد.کمال الدین تکه چوب نیم سوخته ای برداشت و روی دیوار غار،تصویر مرغی را کشید که رو به سقف غار اوج گرفته بود.شاه محمود و سردار زخمی،مرغ را نگاه کردند.کمال الدین زیر تصویر با خط خوش نوشت:

ای هدهد صبا به سبا می فرستمت    بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

حیف است طایری چون تو در خاکدان غم، زین جا به آشیان وفا می فرستمت

سردار لبخندی زد.آرام شد و زیر لب شعر حافظ را زمزمه کرد.شعر و نقاشی کار خود را کرده بود.کمال الدین بهزاد به سردار نزدیک شد و پارچه را از روی زخم وی گشود. سردار گفت:«آفرین بر قلم سحر آمیزت!من درد را فراموش کردم.نقاشی تو طبیب زخم های ماست.»

منبع:فارسی دوم راهنمایی

__________________________

1)کمال الدین بهزاد زاده ی هرات در قرن دهم هجری از مهمترین آثار:تابلوی خمسه و مجموعه ی روچلد

 




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 دی 1389 توسط امیر عبدالله پور

زنی در مرغزار قدم میزد و به طبیعت می اندیشید . او سپس به یک amstory.mihanblog.comمزرعه کدو تنبل رسید . در گوشه ای از مزرعه یک درخت با شکوه بلوط قد برافشته بود .
زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک . با خود گفت : خدا با این خلقتش دسته گل به آب داده است ! او باید بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدو تنبل های بزرگ را بر روی شاخه های بزرگ . سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند دقایقی بعد یک بلوط روی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد .
او همان طور که دماغش را می مالید خندید و فکر کرد : شاید حق با خدا باشد .

منبع:آپ هورسیم.میهن بلاگ.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 دی 1389 توسط امیر عبدالله پور

دختر و پسری بسیار عاشق هم بودند پس زمانی فرصتی شد و این دو به عقد هم در آمدند اما هنوز دختر درخانه پدر بود و پسر بعضی شبها بهamstory.mihanblog.com خانه پدر دختر می رفت برای شب خوابی با دختر ! اما هر زمان که به خانه دختر می رفت دست خالی می رفت و چیزی با خود برای دختر نمی برد ! روزی دختر به پسر گفت : ببین من دوست دارم دفعه بعد که تو به خانه ما می آیی برایم یک بز بخری و بیاوری !پسر با تعجب گفت:چشم عشق من ! اما بز که به کار ما نمی آید آن را برای چه می خواهی ؟ دختر گفت : می خواهم آن بز را کنار دیوار حیاط خانه ببندم تا هر وقت تو به خانه ما می آیی و آن بز را می بینی یادت بیافتد که وقتی به خانه معشوقت می روی نباید سرت را مثل بز پائین بیاندازی و دست خالی به پیش او بروی ! پسر لختی فکر کرد و گفت : چشم عشق من ! امر تو مطاع است اما اگر اجازه دهی من برایت هم بزی بخرم و هم دوچرخه ای ! دختر با تعجب گفت : من که دوچرخه سواری بلد نیستم پس دوچرخه به چه کار من می آید ؟ پسر گفت : دوچرخه را کنار حیاط خانه و در پیش همان بز بگذار تا هروقت به چشمت خورد، بدانی که حتی این دوچرخه بی جان هم گاهی اجازه می دهد که سوارش شوند !!!

 

منبع:آپ هورسیم.میهن بلاگ.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 دی 1389 توسط امیر عبدالله پور

یک آقاى دزدى ، جلوى یک آقاى خوش پوش و تر و تمیزى را گرفت amstory.mihanblog.comو هفت تیرش را گذاشت روى شقیقه اش و با تحکم و تشدد گفت : give me your money
آقاى خوش پوش ، رو به آقاى دزد کرد و گفت : میدانى من چه کسى هستم ؟؟ من عضو کنگره ى امریکا هستم .
آقاى دزد با تحکم بیشتر گفت : حالا که اینطوره پس give me MY money

منبع:آپ هورسیم.میهن بلاگ.کام




طبقه بندی:
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار