تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب بهمن 1389
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 بهمن 1389 توسط امیر عبدالله پور

کارآموزی ، پس از یک مراسم طولانی و خسته کننده دعای صبحگاهی در صومعه ی پیدرا، از پدر روحانی پرسید:amstory.mihanblog.com
-"آیا همه ی این نیایش هایی که به ما یاد می دهید ، خدا را به ما نزدیک می کند؟"
پدر گفت:"با سوال دیگری جواب سوالت را می دهم.آیا همه این نیایش هایی که انجام می دهی ، باعث می شودکه خورشید فردا طلوع کند؟"
-"البته که نه! خورشید طبق قانون کیهانی طلوع می کند."
-"جوابت را گرفتی! خدا به ما نزدیک است ، چه دعا بخوانیم و چه نخوانیم."
شاگرد عصبانی شد :"یعنی می گویید تمام این دعاها بی فایده است؟"
-"نه ! اگر صبح زود از خواب بلند نشوی ، طلوع خورشید را نمی بینی . اگر دعا نکنی ، با این که خدا همواره نزدیک است ، اما هـــرگز متوجــــه حضورش نمی شوی."

منبع:آپ هورسیم.میهن بلاگ.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 بهمن 1389 توسط امیر عبدالله پور

یکی از دوستان عارف بزرگ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غamstory.mihanblog.comصه بیمار گشت و در بستر افتاد !!!عارف به عیادتش رفت و بر بالینش نشست. اما مرد تاجر نمی توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر می شد.عارف دستی روی شانه دوست بیمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داری آرام ترین انسان روی زمین را به تو نشان بدهم که وضعیتش به مراتب از تو بدتر است ولی با همه این ها آرام ترین و شادترین انسان روی زمین نیز هست!؟!؟!؟دوست عارف تبسم تلخی کرد و گفت: مگر کسی می تواند مصیبتی بدتر از این را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟؟؟عارف سری تکان داد و گفت: آری برخیز تا به تو نشان بدهم ،مرد تاجر را سوار گاری کردند و عارف نیز در کنار گاری پای پیاده به حرکت افتاد.

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 29 بهمن 1389 توسط امیر عبدالله پور

مردی بسیار ثروتمند که از نزدیکان امپراطور بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی داشت، از محبت و عشقی که رعایا ونزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همین خاطر روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت: آهای پیر معرفت! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی.
شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین amstory.mihanblog.comبرداشت و آن را در یک کفه ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل امپراطور را نداشت و در نتیجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه درس های تو بیهوده و بی ارزش است! هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمین سقوط کرده بود و پای راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سریعاً به سراغ طبیب بروند.
در فاصله زمانی رسیدن طبیب، مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوی شیوانا رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائین آمده، بالا رفت و کفه دیگر به سمت زمین آمد. می گویند آن مرد ثروتمند دیگر به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت. کفه ترازوی شما در ترازوی عدل الهی چگونه است؟؟

 

منبع:آپ هورسیم.میهن بلاگ.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 29 بهمن 1389 توسط امیر عبدالله پور

همیشه در صف اول نماز جماعت بود همیشه از او به عنوان مؤمن ترamstory.mihanblog.comین فرد شهر یاد میکردند ولی یک روز کمی دیرتر به نماز جماعت رسید هر چه زور زد نتوانست برای خود در صف اول جا پیدا کند بعد از نماز احساس عجیب‍ی به او دست داد فهمید هر چه تا الآن نماز خوانده ریا بوده سپس شصت سال نمازهایش را قضا کرد.

 

منبع:داستانک.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 بهمن 1389 توسط امیر عبدالله پور

از همان روز اولی که به کلاس رفتم  و دانشجوها پیش پام بلند شدند همین که نگاهم به او افتاد ازش بدم اومد.همین طور بی دلیل دشمنش شدم البته بی دلیل که نبود.دلیلش رو فقط خودم میدونستم و به هیچکس هم نگفتم.جرات نداشتم که بگویم اما حقیقت این بود که با دیدن بانی که پیدا بود دختر یه خانواده فقیره دوران سخت کودکی خودم که مانند او فرزند یکamstory.mihanblog.com خانواده فقیر بودم یادم می آمد.آن روزها را با کمک  بعضی ها هر طور که بود گذراندم و درسم رو ادامه دادم تا امروز که استاد دانشگاه بودم اما چون دوست داشتم گذشته ام رو فراموش کنم هر چیزی که آن ایام را تداعی میکرد از سر راه کنار میزدم.
درست مثل بانی که بالاخره یک بهانه از او گرفتم و چقدر خجالت کشیدم آن روز که مادر پیر بانی به دانشگاه آمده بود تا رضایت مرا برای باز گرداندن دخترش به دانشگاه بگیرد.اری خجالت کشیدم چون مادر بانی همان فراش مدرسه ام بود که هر روز(چون میدونست من با شکم گرسنه به مدرسه می آیم)وقت ظهر از غذای خودش شکم مرا سیر میکرد.



منبع:آپ هورسیم.میهن بلاگ.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 بهمن 1389 توسط امیر عبدالله پور

شیخ بهائى مى گوید : از مردى مورد اطمینان شنیدم، گنهكارى از دنیا رفت. همسرش براى انجام مراسم تغسیل و تكفین و تدفین از مردم درخواست كمك كرد ، ولى شدت نفرت مردم نسبت به آن گنهكار به اندازه اى بود كه كسى براى انجام مراسم حاضر نشد ، به ناچار كسى را اجیر كرد كه جنازه را به مصلاى شهر ببرد ، شاید اهل ایمان به انجام مراسم اقدام كنند، ولى یك amstory.mihanblog.comنفر براى حضور در مراسم حاضر نشد! پس جنازه را به وسیله ى اجیر به صحرا برد تا آن را بى غسل و كفن و نماز دفن كند.نزدیك آن صحرا كوهى بود كه در آن كوه زاهدى مى زیست كه همه ى عمر به عبادت گذرانده بود و میان مردمى كه در آن نزدیكى مى زیستند مشهور به زهد و تقوا بود . همین كه جنازه را دید از صومعه ى خود به سوى جنازه رفت تا در مراسم او شركت كند ، اهل آن اطراف وقتى این مطلب را شنیدند به سرعت خود را به آنجا رساندند تا همراه عابد در مراسم مربوط به میت حاضر شوند .مردم سبب شركت كردن عابد را در مراسم آن گنهكار از شخص عابد پرسیدند ، گفت : در عالم رؤیا به من گفتند فردا از محل عبادت خود به فلان موضع از صحرا برو، در آنجا جنازه اى است كه جز یك زن كسى همراه او نیست، پس بر او نماز گذار كه او مورد آمرزش و عفو قرار گرفته است .مردم از این واقعه تعجب كردند و در دریایى از حیرت فرو رفتند .

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 بهمن 1389 توسط امیر عبدالله پور

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طنابهایش به گل میخ های طلاamstory.mihanblog.comیی گره خورده اند،نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید:این چه وضعی است؟ درویش محترم من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده‌ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما،کاملا سرخورده شدم.درویش خنده‌ای کرد و گفت من آماده‌ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم. با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپائی‌هایش را به پا کند!بعد ازمدت کوتاهی ،گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت:من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته‌ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آنرا بیاورم.صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته‌اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می‌کند.

 

منبع:آپ هورسیم.میهن بلاگ.کام




طبقه بندی:
(تعداد کل صفحات:4)      [1]   [2]   [3]   [4]  

درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار