تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب تیر 1389
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 تیر 1389 توسط امیر عبدالله پور

شبی پسرمان نزد مادرش كه در آشپزخانه در حال پخت شام بود رفت و یك برگ كاغذ به او داد . همسرم دست هایش را با حوله ای تمیز كرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند.پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود: صورت حساب

كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار
مرتب كردن اتاق خوابم 1دلار
مراقبت از برادر كوچكم 3دلار
بیرون بردن سطل زباله 2دلار amstory.mihanblog.com
نمره ریاضی خوبی كه امروز گرفتم 6دلار
جمع بدهی شما به من 17دلار
همسرم را دیدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاه می كرد،چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرمان این عبارات را نوشت: صورت حساب
بابت سختی 9ماه بارداری كه در وجودم رشد كردی هیچ
بابت تمام شبهایی كه بر بالینت نشستم و برایت دعا كردم هیچ
بابت تمام زحماتی كه در این چند سالكشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا،نظافت تو و اسباب بازیهایت هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید كه هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسرمان آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان مادرش نگاه می كرد گفت:مامان...دوستت دارم.
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:قبلا به طور كامل پرداخت شده!!!! ''كاش همه بدهی ها همینجور پرداخت میشد''

 

منبع:بالا شهر.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 تیر 1389 توسط امیر عبدالله پور

سالگرد ازدواج
1) زن :عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.

2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟
*****
روز زن

1)زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه

2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)
*******amstory.mihanblog.com
روز مرد

1) زن :وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

2) مرد:حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد)
*****
40 روز بعد از تولد بچه

1) زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی)

2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم , راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است)
******

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 تیر 1389 توسط امیر عبدالله پور

پنج آدمخوار به عنوان برنامه‌ نویس در یك شركت خدمات كامپیوتری استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شركت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می‌توانید به غذاamstory.mihanblog.comخوری شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتید بخورید. بنابراین فكر كاركنان دیگر را از سر خود بیرون كنید." آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس شركت به آنها سر ‌زد و ‌گفت: "می دانم كه شما خیلی سخت كار می‌كنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یكی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. كسی از شما می‌داند كه چه اتفاقی برای او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بی‌اطلاعی ‌كردند.
بعد از اینكه رئیس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "كدوم یك از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یكی از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها ‌گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه‌ها را خوردیم و هیچ كس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!  از این به بعد لطفاً افرادی را كه كار می‌كنند نخورید".

 

منبع:3نقطه.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 تیر 1389 توسط امیر عبدالله پور

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود  ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین  در دو amstory.mihanblog.comطرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد .

او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود  ، بی اختیار ایستادم . مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود .

مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد . رفتار وی گیجم کرد . به او نزدیک شدم و پرسیدم مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود ؟ ن

گاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند .

 

منبع:3نقطه.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 تیر 1389 توسط امیر عبدالله پور

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام. amstory.mihanblog.com
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند.

 

منبع:3نقطه.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 تیر 1389 توسط امیر عبدالله پور

روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدنamstory.mihanblog.com این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار  ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز  از پا در می آورد و دور می اندازد. دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟ او می گوید : از خرس نه ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می رسد و من می توانم فرار کنم!!!

 

منبع:3نقطه.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 تیر 1389 توسط امیر عبدالله پور

در روزگاران قدیم، مردی خبردار شد که در سرزمینی بسیار دور شعله ای مقدس وجودش گرمی بخش زندگی خواهد بود.

پس به راه افتاد تا به شعله برسد. با خود اندیشید که وقتی به شعله برسم وجود آن شادکامی را به زندگیم خواهم آورد من هم آن را به تمام کسانی که دوستشان دارم خواهم بخشید.

سرانجام به آن شعله رسید و بارقه ای از آن را برداشت تا با آن زندگی خود را گرمی بخشد. درطول راه دائم نگران بود که مبادا شعله اش خاموش شود.amstory.mihanblog.com

راه زیادی پیمود وبه سرزمین خود رسید. در راه به مردی برخورد که سرپناهی نداشت و از سرما می لرزید. با خود فکر کرد که بهتر است کمی از این شعله به این مرد بدهم؛ولی تردید کرد که این شعله مقدس است ونباید به انسانی معمولی مانند او بدهم . خواست به راه خود ادامه دهد که تصمیم گرفت آن مرد را هم  در شعله خود شریک کند تا او نیز از تاریکی و سرما رهایی یابد.

به راه خود ادامه داد که ناگهان طوفانی درگرفت و باران باریدن گرفت. مرد تلاش کرد جلوی خاموش شدن شعله را بگیرد ولی موفق نشد وسرانجام شعله اش خاموش شد.

راه بسیار زیادی را آمده بود و بازگشت دوباره در توانش نبود ولی می توانست به پیش مرد بی سرپناه برگردد و شعله ای از او بگیرد.

...و با شعله ای که چندی پیش بخشیده بود به خانه اش برگشت.




طبقه بندی:
(تعداد کل صفحات:12)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار