تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب مهر 1389
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ شنبه 1 آبان 1389 توسط امیر عبدالله پور

 باسلام خدمت ننه جون و بابای عزیزم امیدوارم حالتان خوب باشد اگر از احوال من می پرسید باید بگویم حالم برعکس می باشد.amstory.mihanblog.com
بابا جان روز اول که به جلوی دانشگاه  رسیدم با اولین چیزی که آشنا شدم حراست بود که با لباس های آبی جلوی درب ورودی نشسته بودند من به آنها سلام کردم ولی جوابم را ندادند همانهایی که رایگان دهنمان را سرویس می کنند(خدا خیرشان بدهد) وقتی از آنجا رد شدم یک خروس دیدم البته اول فکر کردم خروسه یک پسر بود که شکل خروس دختر مشهدی زینل را می داد البته خروس آنها خوشگل تر است راستی یادم افتاد به کوکب بگویید به دختر مشهدی زینل سلام برساند و دوباره درباره اون تحقیق کند چون من با هر کسی ازدواج نمی کنم آخه من دانشجوام.جمشید آقا می گوید باید یک friend girl بگیری می گفت هر وقت بیکار شدی یا حوصله ات سر رفت یا هر ساعت که تنها شدی از تنهایی درت می آره و اگه ازش خوشت نیومد می تونی عوضش کنی .

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مهر 1389 توسط امیر عبدالله پور

تو ساندویچی کار می کردم.خبر آوردن:امیر،برو.......برو خونه تونو تیاره(همون بال گرد جنگی) زده.زود اون پیشبند رو از تنم در آوردم و به اوستا گفتم:خداحافظ دیگه تموم شد.عضو خانوده ی شهید شدم؛تموم خانواده م مردن.اوستا گفت:دست بردار خره-حالا فقط حرفه-.نه مردم چیزی رو بی خودی نمیگن.خداحافظ بعداً می یام واسه تسویه حساب.رفتم به طرف amstory.mihanblog.comخونه.از وقتی پدرم مرده بود من، تو ساندویچی کار میکردم و شبها درس می خوندم. راستش حسودیم می شد به برادر و خواهرام که میتونند با خیال راحت درس بخونند و اونوفت من هم باید کار کنم و هم درس بخونم.ولی حالا دیگه تموم شد منم عضوی از خونه واده ی شهید شدم!!!....شهید....حالا جانباز هم خوبه...ماهی 30 هزار تومنه(سال 66)خرده خرده به محله مون رسیدم.مثل همیشه مش ابراهیم دم کوچه وایستاده بود.مشتی چی شده؟امیر بدبخت شدی .....فکر کنم دو تا از اعضای خونه مردن..........دیوار خونه تونم خراب شده..... ای خدا شکرت تازه تموم شد.وقتی نزدیک خونه رسیدم از هیاهوی مردم کم کم،کم می شد.وقتی رسیدم خونه نه کسی مرده بود نه دیوار خونه خراب شده بود.باز ناراحت برگشتم سر کار خوبیش اینه که دیگه اوستاهم رام نداد.و من با گوش کردن به شایعه مردم بار دیگر چوب خیالبافیمو خوردم.

 

به قلم"امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 مهر 1389 توسط امیر عبدالله پور

کودکی خردسال می خواست بوتی ذرتی را از زمین برآورد اما نمی توانست و هر چه می کوشید آن بوته بر جای خود استوار بود.با کوشش فراوان بوته ی amstory.mihanblog.comذرت را از زمین کند و با شادمانی بسیار پدرش را از حاصل کوشش خود آگاه کرد.پدرش گفت:آری، تو هم مرد شده ای و نیرویی داری.آن طفل خردسال با غرور در پاسخ پدر گفت:"آری؛همه ی زمین یک سر بوته را گرفته بود و من سوی دیگرش را تا سرانجام من غالب شدم".

 

منبع:زبان فارسی(2)

 




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 16 مهر 1389 توسط امیر عبدالله پور

در یکی از کشورهای اروپایی معلمی موضوع انشایی می دهد به این مضمون:(درباره ی آدمهای فقیر هر چه می دانید بنویسید).روز خواندن انشاها فرا می رسد.در این میان دختری که معتقد است بهترین انشا را نوشته اسamstory.mihanblog.comت برای خواندش به پای تخته سیاه می رود.او می گوید:آدمهای فقیر همیشه فقیرند؛ آدمهای فقیر تمام کارکنان خانه و کارخانه یشان فقیرند.آدمهای فقیر باغبانشان فقیر، آشپزشان فقیر، راننده یشان فقیر و حتی کلفت هایشان هم فقیرند... و این است نتیجه ی بی خبری اگر آن دختر از فقیرها اطلاع داشت می دانست که آدمهای فقیر نه باغبان دارند نه راننده و نه هیچی؛آنها فقیرند همین.

 

منبع:روزه و رازهای آن




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 مهر 1389 توسط امیر عبدالله پور

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا
برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انamstory.mihanblog.comتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.
سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود".

 

منبع:داستانک.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 مهر 1389 توسط امیر عبدالله پور

سال65بود.تو یکی از مدرسه های روستای اورامان تازه تدریسمو آغاز کرده بودم.بچه ها دختر بودند کلاس اولی. بعد از چند ماه(به دلیل بمباران رژیم بعثی) جمله سازی رو به بچه ها یاد دادم.درست یادمه، ده کلمه amstory.mihanblog.comبود:میز،صندلی،نیمکت،گچ، طبیعت،گوسفند،معلم،دانش آموز،تخته سیاه و آخرین کلمه مادر.گفتم جمله سازی کنین بعداً نگاه میکنم.یکی از بچه ها(بهاره خانوم) برای کلمه مادر نوشته بود:من پدر دارم.خندیدم و تعجب کردم.چند بار این جمله رو تکرار کردم بعد به واقعیت این جمله پر معنا پی بردم.اون دختر مادر نداشت.افسوس خوردم.من بالاتر از چهار ماهه با این دختر سرو کار دارم اونوقت چقدر ازش بی خبرم که حتی نمیدونم مادر نداره. من اونو نمی شناختم واسه همین بهش توجه نمی کردم. مثلماً اگه می شناختمش بهش بیشتر توجه میکردم و جای مادرشو براش پر میکردم گر چه لایق نبودم.مطمئن باش ما آدمها اگه همدیگرو بشناسیم دیگه ظلمی در دنیا باقی نمی مونه.

 

به قلم"امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 مهر 1389 توسط امیر عبدالله پور

زمانیکه نمرود ملعون،آن آتش مشهور را برای حضرت ابراهیم (ع) افروخت ، amstory.mihanblog.comغلامی از دربار وی متهم به دزدیدن گوهری گردید . خواستند که وی را قبل از حضرت ابراهیم در آتش بیاندازند .غلام هر چه جزع کرد و به بت ها متوسل شد فایده ای ندید تا آنکه از سوز جگر گفت :یا الله .خداوند خطاب به جبرئیل نمود که : دریاب   بنده ی مارا.جبرئیل عرض کرد:خدایا میدانی که کافر است.خداوند فرمود:هر چند کافر است.ولیکن چون مارا به نام خداوند می خواند،از کرم ما نمی سزد که به فریادش نرسیم....

 

منبع:مرثیه.پرسیان بلاگ.ای ار




طبقه بندی:
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار