تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب آذر 1389
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 آذر 1389 توسط امیر عبدالله پور

«همه چیزم را بردند.تمام داراییم را.حالا با چه رویی به خانه بروم؟ جواب بچه هایم را چه بدهم؟» پیرمرد به دیوار تکیه داده و گریه می کرد،این کار در منطقه ی حجاز عادی شده بود و هر روز اموال مردان و زنان زیادی به غارت می رفت و خودشان نیز یا کشته می شدند و یا مانند این پیرمرد زخمی و درماندamstory.mihanblog.comه رها می شدند.اشک های پیرمرد قلب جوان ها را به درد می آورد.خشم و ناراحتی نمی گذاشت هیچ کدام سخنی بگویند.اما بالاخره یک نفر سکوت را شکست:-«تا کی می خواهید ببینید و کاری نکنید؟مگر با غصه خوردن،مشکل ناتوانان حل می شود؟همین امروز جوانان شهر را جمع کنید تا با هم فکری کنیم.ما باید به این وضعیت پایان بدهیم.» عده ای از جوانان مکه در خانه ای جمع شدند. آن ها که حدود بیست نفر بودند چشم ها را به دلسوزترین جوان شهر دوخته بودند تا سخن را آغاز کند.و محمد امین سخن را آغاز کرد:...آنان با هم پیمان بستند از این پس هر کجا دیدند کسی مورد ظلم و ستم دیگران قرار گرفت،به یاری اش بشتابند.رسول اکرم(ص) بعدها درباره ی این پیمان می فرمود:«من پیمانی بسته ام که دوست ندارم آن را با هیچ چیز دیگری عوض کنم.همان پیمانی که اگر همین حالا هم کسی من را به آن دعوت کند بی درنگ می پذیرم و به یاری اش می شتابم.»

 

منبع:پیام های آسمان سال  اول راهنمایی




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آذر 1389 توسط امیر عبدالله پور

-«اگر می خواهید دل هایتان نمیرد،هرگز با مرده ها همنشین نشوید.»اصحاب با تعجب به یکدیگر نگاه می کنند.یعنی چه؟مگر میamstory.mihanblog.com شود کسی با مردگان همنشین شود؟کسی که می میرد مردم او را به خاک می سپارند.شاید ایشان از این سخن منظور دیگری دارد.-یا رسول الله،منظورتان از همنشینی با مرده ها چیست؟-منظورم دوستی با کسانی است که به دستورات الهی پای بند نیستند. همنشینی با آنها همنشینی با مرده ها است.

 

منبع:پیام های آسمان سال اول راهنمایی




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 آذر 1389 توسط امیر عبدالله پور

در ایام صدرات میرزا تقی خان امیر کبیر،روزی احتشام الدوله عموی ناصرالدین شاه که والی بروجرد بود به تهران آمد و به حضور میرزا تقی خان رسamstory.mihanblog.comید.امیر از احتشام الدوله پرسید:وضع بروجرد چگونه است؟ والی جواب داد:قربان اوضاع به قدری امن و امان است که گرگ و میش از یک جوی آب می خورند.امیر کبیر بر آشفت و گفت:من می خواهم مملکتی که من صدر اعظمش هستم،آنقدر امن باشد که گرگی وجود نداشته باشد که در کنار میش آب بخورد و تو می گویی گرگ و میش از یک جوی آب می خورند؟ احتشام الدوله که در برابر سخن امیر کبیر جوابی نداشت سر به زیر انداخت و چیزی نگفت.

 

منبع:لطیفه های آموزنده ی تاریخ-نویسنده:محمد رضا اکبری




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 27 آذر 1389 توسط امیر عبدالله پور

استاد شهریار با شعر نو مخالف بود و عقیده داشت مضامین جدید را باید در الفاظ متین و محکم بیان نمود.روزی شاعر نو پردازی پیش او رفته و شamstory.mihanblog.comعر نو و بی قافیه ای را که سروده بود برای شهریار خواند و سپس از او خواست تا درباره ی شعرش اظهار نظر کند.استاد شهریار که نه میل داشت دل او را بشکند و نه حاضر بود بدون جهت تعریفی کرده باشد گفت: بسیار چیز خوبی بود.آن وقتها که ما جوان بودیم چنین چیزهایی می گفتیم منتهی اسم آن را نثر می گذاشتیم!

 

منبع:لطیفه های آموزنده ی تاریخ-نویسنده:محمد رضا اکبری




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 26 آذر 1389 توسط امیر عبدالله پور

دماغش را عمل کرد.حالا به جای اون دماغ گنده یه دماغ کوچواوی سربالا amstory.mihanblog.comداشت. دو روز بعد از گرسنگی مرد! مادرش صد دفعه بهش گفته بود جراحی بینی مخصوص آدماست نه فیل ها!

 

منبع:داستانک.کام





طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 آذر 1389 توسط امیر عبدالله پور

در زمانی که نصرت الدوله وزیر دارایی بود لایحه ای به مجلس آورد که به موجب آن دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند.او amstory.mihanblog.comشرحی درباره ی خصوصیات این سگها بیان کرد و گفت:این سگها شناسنامه دارند،پدر و مادر دارند،نژادشان معلوم است و به محض آنکه دزد را ببینند او را می گیرند.مدرس پس از شنیدن توضیحات شاهزاده نصرت الدوله دست خود را بر روی میز کوبید و گفت: مخالفم.وزیر دارایی گفت:آخر هر چه لایحه می آوریم شما مخالفت می کنید دلیلش چیست؟ مدرس ضمن آنکه تبسمی بر لبانش نقش بسته بود جواب داد:مخالفت من هم دلیل دارد و هم به نفع شماست.مگر نگفتید این سگها به محض دیدن دزد آن را می گیرند؟بسیار خوب آقای وزیر دارایی!با ورود این سگها به ایران اول کس که گرفتار آنها می شود خود شما هستید،پس مخالفت من به نفع شماست!

 

منبع:لطیفه های آموزنده ی تاریخ-نویسنده:محمد رضا اکبری




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 آذر 1389 توسط امیر عبدالله پور

پیش بابایی می رم و موضوع انشا رو بهش می گم.بابایی می گه:خب موضوع از این راحت تر؟!بشین مثل بچه ی آدم،سینما رو توصیف کن! به باباییamstory.mihanblog.com گفتم:خب مشکل اصلی همین جاست!اصلاً سینما چی هست؟ بابایی کمی سرش رو خاروند و از مامان پرسید:خانوم چرا این بچه نمی دونه سینما چییه؟مگه آخرین باری که سینما رفتیم کی بود؟!مامان پس از کمی فکر کردن زد و زیر گریه و گفت:می دونستم که همه ی حرفات الکیه!بابایی که انگار برق گرفته باشدش،گفت: چی شد خانوم؟ چرا یهو زدی زیر گریه؟مامان در حالی که گریه می کرد، گفت:مردای مردم خانومشون رو هفته ای شیش بار می برن سینما،اما تو بعد اینکه با هم ازدواج کردیم،اصلاً منو سینما نبردی! بابایی در حالی که به من چشم غره می رفت، گفت:اما خانوم...اگه یادت باشه،وقتی که نامزد بودیم،من شما رو 2 بار سینما بردم!رفتم پیش برادرم و ازش در مورد سینما پرسیدم.

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار