تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب فروردین 1390
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 فروردین 1390 توسط امیر عبدالله پور

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه amstory.mihanblog.comفروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد وپرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 فروردین 1390 توسط امیر عبدالله پور

به مناسبت 25 فروردین روز عارفان و مسلک روشان

آن روز که گماشتگان حکومتی منصور حلاج را به وسط شهر می بردند تا سنگسارش کنند،تمامی اهل بغداد در میدان شهر جمع بودند.بر اساس حکمی رسمی و ممتنع اهل فقه و عالمان آن زمان، منصور حلاج به سبamstory.mihanblog.comب گفتن کلمه ی انالحق(من خدا هستم) کافر و باید سریعاً اعدام شود تا مردم به سخنانش مهری نشان نداده اند.منصور حلاج را در چاه فرو کردند و تمامی اهالی آن زمان سنگش زدند.در این میان رفیق وفادار منصور،ابو علی مسکویه به جای سنگ،گل را برایش پرتاب کرد زیرا از حسن نیت منصور آگاهی وافر داشت.منصور بانگ برداشت که ای علی،باور کن که این گلی را که تو به سوی من پرت کردی زخمش بسیار شدیدتر از سنگی ست،که این مردم به من می زنند.زیرا آنها نادانند،درکم نمی کنند.آنها را گله ای نیست.اما تو که درکم می کنی چرا به یاریم نمی شتابی؟ابو علی که کاری از دستش بر نمی آمد فقط آرام گریست و مرگ خدا را نگاه کرد!

یک توضیح:منصور حلاج در گفتن کلمه ی انالحق(من خدا هستم)منظورش این بود که من پاره ای از خدا هستم.دقیقاً امروز اگر نفری به عضویت گروهی درآمد می توان گفت که نماینده ی آن گروه است و این قانون در مورد منصور حلاج هم صدق می کند.ابوالسعید ابوالخیر چه زیبا می سراید:

                  منصور حلاج آن نهنگ دریا         که ز پنبه ی تن دانه ی جان کرد جدا

                  آن روز که انالحق به زبان می آورد      منصور کجا بود خدا بود خدا

به قلم"امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 فروردین 1390 توسط امیر عبدالله پور
 شاگردی با تعدادی از شاگردان خود صبح زود راهی مدرسه ای در آن سوی کوهستان شدند.ساعتی که راه رفتند،به تعدادی جوان رسیدند که در amstory.mihanblog.comکنار جاده مشغول استراحت بودند.جوانان کنار جاده وقتی چشمشان به گروه زاهد افتاد،شروع کردند به مسخره کردن آنها و روی هر یک از اعضای گروه،اسم حیوانی را گذاشتند و با صدای بلند ای اسامی ناشایست را تکرار می کردند.زاهد سکوت کرد و هیچ نگفت تا از آنجا گذشتند.وقتی شبانگاه گروه به آن سوی کوهستان رسیدند و در مدرسه شروع به استراحت کردند،زاهد در جمع شاگردان پرسشی مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذارترین خاطره ی این سفر یک روزه را برای جمع بازگو کنند.تقریباً،تمام اعضای گروه مسخره کردن آن جوانان را به شکلی مطرح و از این عده به عنوان جوانانی خام و ساده لوح یاد کردند.

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 فروردین 1390 توسط امیر عبدالله پور

پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت.مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود،موفق نمی شد.لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند.هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت:مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند،اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.وزیرamstory.mihanblog.com گفت:من دستور شما را اجرا خواهم کرد،فقط از شما می خواهم تعدادی سرباز به من بدهید.شاه گفت:نبینم که از راه اعمال خشونت بر مردم وارد شوی.سرباز برای چه می خواهی؟ وزیر گفت:من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم.شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به وزیرش داد.شب هنگام وزیر به  هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به  هر کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند  و  از هر خانه چیزی  بدزدند به طوری که آن چیز نه  زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود  و  هم چنین کاغذی به آنها داد و گفت در هر  مکانی که  دزدی می کنید این کاغذ را قرار دهید.روی کاغذ چنین نوشته شده بود:هدف  ما  تصاحب قصر امپراطوری و حکومت بر مردم است.سربازان نیز مطابق دستور  وزیر عمل کردند.مردم نیز با خواندن آن کاغذ  دور هم جمع شدند.نفر اول گفت: درست است که  در  زمان حکومت پادشاه وقت با وخامت اقتصادی روبه رو شدیم،اما هرگز پادشاه به دزدی اموال ما اقدام نمی کند..این دزدان اکنون که قدرتی ندارند توانسته اند  اموال ما را بدزدند،وای به روزی که به حاکمیت دست یابند.نفر دوم نیز گفت:درست است،قدر این شاه را باید دانست و از او حمایت نمود تا از شر  این دزدان مصون بمانیم.و همه حرف  های یکدیگر را تایید کردند و  بنابراین تصمیم گرفتند از شاه حمایت کنند.

منبع:داستانک.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 فروردین 1390 توسط امیر عبدالله پور

(منصور دوانقى ) دومین (خلیفه عباسى )، مشهور به بخل و امساك بود. او براى صله و جایزه ندادن به ادبا و شعراء اول به شاعر مى گamstory.mihanblog.comفت : اگر قبلا كسى این اشعار را از حفظ داشته باشد یا ثابت شود كه شعر از شاعر دیگرى است ، نباید انتظار جایزه داشته باشى .اگر شاعر شعرش مال خودش بود، به وزن طومار شعرش پول مى كشید، و به او مى داد! تازه خودش به قدرى خوش حافظه بود، كه شعر شاعر را حفظ مى كرده و براى شاعر مى خوانده ، و غلامى خوش حافظه داشته كه او هم شعر را در جا حفظ مى كرده و سپس رو به شاعر مى كرد و مى گفت : این شعر را گفتى نه تنها من بلكه این غلام من آن را حفظ دارد، و این كنیز كه در پس ‍ پرده نشسته نیز آن را حفظ دارد، سپس به اشاره خلیفه ، كنیزك هم كه سه بار از شاعر و خلیفه و غلام شنیده بود، قصیده را از اول تا آخر مى خواند و شاعر بدون دریافت چیزى با تعجب و دست خالى بیرون مى رفت !!

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 فروردین 1390 توسط امیر عبدالله پور

amstory.mihanblog.comکیومرث،سر دودمان سلسله باستانی،پسری به نام پشنگ داشت که همیشه بر سر کوه ها بود و به در گاه خدا راز و نیاز می کرد.روزی اهالی دیوان که از دست کیومرث منهزم شده بودند،برای انتقام به سراغ پشنگ رفتند و او را هلاک کردند.آنگاه کیومرث برای انتقام جویی از اهالی دیوان با سپاهی بزرگ به سوی دیوان شتافت.او در این سفر بر سر راه خویش خروس و مرغ سفید رنگی را دید... پس از غلبه بر دیوان آن مرغ و خروس را برداشت و به فرزندانش گفت آنها را در خانه نگهداری کنند.روزی،خروس شبانگاهان که بی موقع بود،بانگ برداشت.همه تعجب کردند که این بانگ نابهنگام چیست؛ولی چون معلوم شد که کیومرث از دار دنیا رفته است؛آن خروس را خروس بی محل خواندند و از آن سبب بانگ خروس را بدان وقت به فال بد گرفتند و صدایش را شوم دانستند.

 

منبع:پیام نمای شبکه ی سوم سیما




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 فروردین 1390 توسط امیر عبدالله پور

یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم،از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس،کاغذهای رنگی خیلی قشنگی دستشه،ولی به هر کسی نمی ده!خانم ها رو که تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کاغذ رو می داد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند،اهل حروم کردن تبلیغات نبود.احساس کردم فکر می کنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره،لابد فقط به آدمهای با کلاس و شیک پوش و با شخصیت می ده!از کنجکاوی قلبم داشت میمود توی دهنم!خدایا،نamstory.mihanblog.comظر این تبلیغاتچی خوشتیب و باکلاس راجع به من چه خواهد بود؟!آیا منو تائید می کنه؟ کفشهامو با پشت شلوارم پاک کردم  تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و کفشم برق بزنه! شکم مبارک رو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم!دل تو دلم نبود.یعنی منو می پسنده؟یعنی به من هم از این کاغذهای خوشکل می ده؟! همین طور که سعی کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخند،نگاهی بهم کرد و یک کاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت:"آقای محترم!بفرمایید" قند تو دلم آب شد!با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی کاغذ رو گرفتم.چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک تولدی که دست یک آقای میانسال بود!وایسادم و با کنجکاوی تمام به کاغذ نگاه کردم،نوشته بود:"دیگر نگران طاسی سر خود نباشید،پیوند مو با جدیدترین روشهای روز جهان"]هر چیزی اونتور که به نظر می رسه نیست[

 

منبع:پیام نمای شبکه ی سوم سیما




طبقه بندی:
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار