تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب خرداد 1390
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 خرداد 1390 توسط امیر عبدالله پور

در نگاه بی توازن معنایت وقتی درخواست قدری محبت می کنم ترازویت amstory.mihanblog.comسبک می شود.پس چه می شود ای فروشنده ی عزیزم!مگر خداوند نفرموده است:از جنس نکاهید.پس خودت را حاضر کن به عذابُ الیم!قدری رحم داشته باش؛در ترازوی زیبای نگاهت محبتت را از نفرتت سنگین تر کن !

 

به قلم"امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 خرداد 1390 توسط امیر عبدالله پور

خسته و کوفته از بازار برگشت.روزی خسته رو یاد می آورد که در آن هر چند وایستاده بود،کسی برای کارگری نگرفته بودش.تو فکر حسین پسرش بود که جوابش رو چی بدهد.یکسال می گفت دوچرخه میخوام.کارنامه ی پنچم ابتدایی را با بهترین معدل گرفته بود اما باز هدیه اش رو از پدر دریافت نکرده بود.به زنش amstory.mihanblog.comصغرا چی بگوید؟ ! چه چوری روش می شد با دست خالی این بار هم مثل صد بار قبل به خونه برگردد.صغرا بهش گفته بود:برگشتنی یه کم خرت و پرت بگیر،یخچال خالیه.اما مثل اینکه باز باید خالی باشه.اجاره خونه هم که شش ماهی عقب افتاده.صاحب خونه شون هر روز سه راهش سبز میشه و واژه ی آشنای"یا اجاره یا تخلیه"رو تو گوشش زمزمه می کنه.خودش دو سالی میشه دیسک کمر داره.دکتر گفته بود که باید کار سخت رو کنار بزاره اما مگه گوش می داد می گفت:خونواده ام گرسنه می مونن،اشکالی نداره.پا که به خونه گذاشت باز هم مثل همیشه مادرش با صغرا دعوا می کرد اما اینبار حسین رفته بود دوچرخه ی دوستش رو قرض گرفته بود و یه چند دوری زده و افتاده بود .مادرم،صغرا را دعوا می کرد که نباید می ذاشتی دوچرخه رو قرض بگیره اونم می گفت من چیکار کنم بچه ست خودشم دوچرخه نداره،خوب دلش می خواد.با تمام وجود رفت وضو گرفت  و سجده ی شکر به جا آورد و روز پدر رو به پدرش تبریک گفت و خوشحال بود که این روز از روزهای قبل خوب تر بود...بار سنگین این مشکلات رو چه کسی غیر از تو یارای به دوش کشیدنش را دارد ؟

پدر عزیزم،تمام پاهای دنیا رو قرض می گیرم تا به تو برسم ،تمام دستهای دنیا رو قرض می گیرم تا با اونها به تو خدمت کنم،تمامی چشمهای زیبا رو قرض می گیرم تا با اون در صورت مردانه ی تو نظر کنم،حس لامسه ی بیشتری می خوام تا با اون بتونم درد دست های پینه بسته اتون رو درک کنم.ای پدر،اولین آفریده ی خداوند،زیباترین آفریدگارش و مهربونترین آنها،روزت مبارک.

به قلم"امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 خرداد 1390 توسط امیر عبدالله پور

با تمام وجود فریاد زدم"دوستت دارم" و بدون اعتنا به باد و باران و و رعد و برق وamstory.mihanblog.com برف تنهایم گذاشت و رفت با ماه یکی شد.حالا من مدت هاست که  راز نورانی بودن ماه را کشف کرده ام و به چرایی نورانی بودنش پی برده ام.اما قوانین علمی باز درصدد مخالفت بر آمده اند آنها خورشید را دلیل بر این روشنایی ماه می دانند.من که می دانم،آنها نمی فهمند.من که می دانم علم نمی فهمد.اگر اینجوری بود من که با نگاه کردن به ماه صورت تام تو را نمی دیدم.تمام شعشه های ماه پرتوی از صورت زیبای ناز توست ای مهربانترینم...

 

به قلم"امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 خرداد 1390 توسط امیر عبدالله پور
- سیگار کشیدن باعث میشه شما هرچه سریعتر از شر سلامتی و زندگی به امید خدا خلاص بشید و بتونید پا به عرصه های جدیدتری از جملamstory.mihanblog.comه جهان آخرت بگذارید و تجربه های جدیدی رو کسب کنید !

۲- وقتی سیگار بکشین یه سرفه هایی میکنین به خدا همچین سرتون حال میاد انگار قولنج ریه تون رو گرفته باشن یعنی ششتون حال میاد !

۳- اونایی که سیگاری هستن بعد از یه مدت متوجه میشن که روابط عاطفی عمیقی با چای و نسکافه پیدا کردن ! …

۴- اگه سیگاری بشین برای مواقع بیکاری، بیعاری، بیخوابی، بیداری ،بیزاری، بیذاتی، بیماری سیرابی، لیوانی، خوشحالی، ناراحتی و سایر مواقع بهترین امکان رو در اختیار دارین !

۵- اگه سیگاری بشین دارای روابط اجتماعی درخشان میشین و میتونین دوستان جدید و زیادی از نوع خفن دودی پیدا کنین !

۶- وقتی شما جزء خریداران سیگار باشین دوستانی رو پیدا میکنین که از بس دوستتون دارن شما رو به شکل شیرینی میبینن و درک نوع دوستی به شما بسیار عمیق تر خواهد بود !

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 خرداد 1390 توسط امیر عبدالله پور

با تمام وجود می راند.می خواست هر چه زودتر به روستا برسد و مژده ی آزادی او را به همه بدهد.بارها این لحظات را در ذهنش مجسم می کرد.فکر کرده بود که چطور این خبر را بدهد تا همه جوگیر و خوشحال شوند.روزهایی را به خاطر می آورد که وقتی از شهر بر می گشت مردم به دورش جمع می شدند و از اوضاع شهر می پرسیدند اونهم طبق معمول با جواب تکراری نآرام است و حکومت نظامی؛مردم را از آنچه بودند ناراحت تر می کرد.بارها این شعر را زمزمه می کرد:-amstory.mihanblog.com

بلبلا خبر خوب بیار،خبر بد به بوم باز گزار-دوست داشت خبر خوب بدهد اما هر چه می کرد امکانش نبود.روزی گرفتن مش حسن،روزی به دار آویختن محمود دیاری و روزی هم تنبیه در ملاء عام علی.خونواده ی مش حسن خیلی فقیر بودند از عراق آمده بودند.هنگام خبر استقلال نسبی به کشورشان باز نگشتند و اینجا ماندن را بهتر دانستند.می گفتند:اونجا اوصاع نا آرامه،ممکنه برامون مشکل پیش بیاد...ما از همون اول دلمون به حال مش حسن پیرو اوین خانم زنش و بچه خهای پاپتی اش که معلم نبود چند روزه هیچی نخورده اند،سوخت.باغمون رو در اختیارشون گذاشتیم اونها هم اونجا برای خودشون یک آلونکی با درخت های باغ درست کرده بودند و از باغ هم مواظبت می کردند.مادرم بعضی وفتها براشون غذا می برد.

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 خرداد 1390 توسط امیر عبدالله پور

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”amstory.mihanblog.com

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش.

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 خرداد 1390 توسط امیر عبدالله پور

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.از کلاسamstory.mihanblog.com های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد …به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده…

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
(تعداد کل صفحات:4)      [1]   [2]   [3]   [4]  

درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار