تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب تیر 1390
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 تیر 1390 توسط امیر عبدالله پور

تاکنون پیش آمده که به فردى هم سن و سال خود نگاه کرده باشید و پیش خود گفته باشید: نه، من مطمئناً اینقدر پیر و شکسته نشده‌ام؟
اگرجوابتان مثبت است از داستانی که در ادامه ی مطلب آمده است خوشتان خواهد آمد...!
-من یک روز در اتاق انتظار یک دندانپزشک نشسته بودم. بار اولى بود که پیش او مى‌رفتم. به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود وبه دیوار زده بود نگاه کردم و اسم کاملش را دیدم.amstory.mihanblog.com
ناگهان به یادم آمد که 30 سال پیش، در دوران دبیرستان، پسر بلندقد، مو مشکى و مهربانى به همین اسم درکلاس ما بود. وقتى که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم به سرعت متوجه شدم که اشتباه کرده‌ام. این آدم خمیده، موخاکسترى و با صورت پر چین و چروک نمى‌توانست همکلاسى من باشد!
بعد از این که کارش بر روى دندانهایم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسیدم که آیا به مدرسه البرز مى ‌رفته است؟
او گفت: بله. بله.. من البرزى هستم
پرسیدم: چه سالى فارغ‌ التحصیل شدید؟
گفت: ١٣٥٩. چرا این سوال را مى‌پرسید؟
گفتم: براى این که شما در همان کلاسى بودید که من بودم!!
او چشمانش را تنگ کرد و کمى به من خیره شد و بعد مردک احمق گفت: شما چى درس مى‌دادید!!!!؟

منبع:هم شاگردیها.میهن بلاگ.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 تیر 1390 توسط امیر عبدالله پور
  با تمام وجود دوستش داشتم می خواستم هر جوری شده با هم زندگیamstory.mihanblog.com کنیم.می خواستم هفته ی آینده برم خواستگاریش.یه روز زنگ زد.بیا دم دره خونمون دختر خاله ام از شهرستان اومده می خواد ببینتت.رفتم دم در و باهاشون صحبت کردم.شب یه اس ام اس واسم اومد:(دختر خاله ام می گه بد ریختی،به خونواده ی ما نمی خوری.خداحافظ واسه همیشه دوستدارت ندا).امان از دست هوس بازیهای دخترانی که برای دیگران زندگی می کنند.

به قلم"امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 10 تیر 1390 توسط امیر عبدالله پور

...و تو را بر انگیختند تا انسان دوباره خلق شود و انسانیت نفسی تازه کند.تو را بر انگیختند تا به نام مقدس "او"تندیس هزار ساله شرک را بشکنی و حقیقت توحید را برای دل های جهل زده جهان معنا کنی.او را بر انگیختند در ادامه مسیر ابراهیم،در صراط روشن هدایت و با کوله باری از حجم سنگین رسamstory.mihanblog.comالت.صدایت را می شنوم گرم و آسمانی،سرشار از عطر خوش وحی؛از "حرا"که پایین می آیی،آسمان با همه ی عظمتش زیر پاهایت کوچک می شود.پیراهنت عطر بال های جبرئیل را گرفته؛نگاه کن! چشمهایت در خشان تر از همیشه حقانیت حقیقت را نمایان می کند.انگار زمین جان می گیرد و مرز میان ملک و ملوک کوتاه می شود!از "حرا"که پایین می آیی صدای گام هایت نبض عصر منجمد را به تپش می آورد،لات و عزی تاب هیئت ملکوتی را نمی آورند.زمان در انتظار انقلابی عظیم است.انقلابی که پایه های زمخت ستم را می ریزد و نوای دلنشین کرامت انسان در گوش نسل های امروز و فردا فریاد می کند.صدایت را می شنویم گرم و آسمانی،سرشار از عطر خوش وحی،در امتداد قرن های متمادی،سینه به سینه،نسل به نسل،پیام آشنای حرا جانمان را جلا می دهد.در سایه سار نام مبارکت ایستاده ایم و پرچم سبز توحیدت را میبینیم که پس از قرن ها در آسمان سینه هایمان می درخشد.هنوز هم "حرا"بوی بال ملائک می دهد و کعبه آیینه خاطرات توست.هنوز هم نقش روشن"لا الله الا الله"بر گنبد دل های بی شماری که تو فتح کرده ای،همدوش حقیقت قدسی"محمد رسول الله"می درخشد و پیام مرد امین عرب را پس از قرن ها فاصله،این چنین پاس می دارد.پس ای یگانه منجی عالم،محمدم،بعثتت مبارک.

منبع:پیام نمای شبکه ی سوم سیما (با اندکی تلخیص از امیرع)

 




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 10 تیر 1390 توسط امیر عبدالله پور

هنگامی که با تمام وجود نگاهم را نثار زیبا نگاری چون تو می کنم؛خوشبamstory.mihanblog.comختترم از تمامی کسانی که عشق را آرزو می کنند!و هنگامی که نگاه زیبایت با یاس وناامیدی  نگاهم را با نگاهت سرد می کند،انگار که بی نگاه می شوم زیبا نگارم!

به قلم"امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 10 تیر 1390 توسط امیر عبدالله پور

در لبنان که به علت مریضی سیل بستری بودم یک هم اتاقی داشتم به اسم جعفر بابان.ما عمو جعفر صداش می کردیم.روزی پیک رسان بیمارستاamstory.mihanblog.comن نامه ای براش آورد.عمو جعفر نامه رو که خوند خنده ای تلخ صورتشو گرفت.

-ها!عمو جعفر،چی شده ؟

-وقتی که از بغداد به اینجا می اومدم دوازده نفر برای بدرقه ام اومده بودند.همه شون برام گریه می کردند که تو مسلولی و میمیری و دیگه نمی بینیمت!تو این نامه نوشته شده که دوازدهمین نفرشون مرده و من هنوز زنده ام.

منبع:خاطرات ماموستا هه ژار (ترجمه:امیر عبدالله پور)

چه خوبه روزی مرگ به سراغمون بیاد که خودمون طالبش باشیم،روزی که پیش خدای خودمون شرمنده نباشیم.




طبقه بندی:
درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار