تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب مهر 1390
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط امیر عبدالله پور
سیگاری گوشه لبش گذاشت و سمت دخترک رفت" amstory.mihanblog.com

ــ یه بسته کبریت بده"

ــ شرمنده آقا خیلی وقته دیگه کبریت نمی فروشم"

ــ چه جوری پس خرجیت رو در میاری؟ تحت پوشش کمیته امداد شدی؟

ــ نه به جای کبریت تن فروشی می کنم"

هم فروشش بیشتره هم پولش"

 

منبع:داستانوک.بلاگفا.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط امیر عبدالله پور
طلبه ها پسر را زیر چشمی نگاه می کردند و به خاطر ظاهرش هرکدامamstory.mihanblog.com چیزی می گفتند:

ــ نگاهش کن انگار توی پیریز برق خوابیده...

ــ یه مانتو کم داره تا بشه یکی از این خواهرها...

ــ امثال اینا اصلا خدا و پیغمبر حالی شون نمی شه...

پیرمرد مسنی وارد واگن مترو شد"

همه پیرمرد را نگاه می کردند"

در این حین پسر بلند شد و دست پیرمرد را گرفت و او را بر جای خودش نشاند"

و طلبه هایی که خدا و پیغمبر حالی شون می شد فقط تماشا کردند"

منبع:داستانوک.بلاگفا .کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط امیر عبدالله پور

نیما را صدا کردند و گفتند:تو محکومی به سه سال زندانی انفرادی!نیما گفت:برای چه من که در گوشه ی خانه ام آرام نشسته ام و کاری به کاamstory.mihanblog.comر کسی ندارم.گفتند: اینجور خیال می کنی! گناه تو کمتر از کسی که درباره ی اشعار خیام حرف می زند نیست؟! تو باید سه سال در میان شعرهایت محبوس بمانی.نیما اعتراض کرد و گفت:من نه اختلاس کرده ام و نه در کانادا خانه خریده ام! و نه در انتخابات سال 88 ادعای رای گمشده کرده ام ،جرم من چیست؟ گفتند خودت خبر نداری!:تو با گفتن این شعرهای به اصطلاح "نو" ات راه را برای مدرنیته ایران باز کردی.ما از غرب هیچی نمی دانستیم همه اش تقصیر تو بود تو با این خزعبلاتت و با بحث و جدل با  شخص شخیصی چون"دکتر شیرازی" به این روزمان انداختی و گر نه ما دو تبعیتی بلد بودیم ؟ تو یک گناهکاری تو به ما هم ریش گذاشتن و هم کراوات زدنو آموختی؟ متهم اصلی این جریانات توئی آقای شاعر نو گرا و نویلیسیم! علی اسفندیاری مشهور به نیما! نیما را محکوم کردند به سه سال حکم انفرادی تنها و تنها با شعرهایش.زیر لبهایش چه زیبا نجوا می کرد:

خانه ام ابریست

   یکسره روی زمین ابریست با آن!

از فراز گردنه ی خرد و خراب و مست، باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من!

به قلم"امیر عبدالله پور"(این داستان در قول جریانات انفعالی این روزها(پاییز 90) نگاریده شده؛باشد که اعتراضی باشد ماندنی و نه در توصیف این روزهای دنی!)




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 مهر 1390 توسط امیر عبدالله پور

با هزاران امید فریادش زدم و گفتم:پس چرا نمی آیی،من مدتهاست منتظرمamstory.mihanblog.com!در این شهر دور از محبت تنها تویی که باید بیایی و براهانیم.ندا آمد:ای عاشق دل سوخته در این راه خطرها باید و خان ها !تو را چه شده است آیا نا امیدی؟!گفتم:نی!خودت می دانی که من عاشقم،عاشق اویم.سالها صبر خواهم کرد اما او می گوید که نمی آیم.ندا دوباره گفت:در دلش مهر تو را خواهم گذاشت،اما تو هم باید جهد کنی؛ جهدی رستمانه! به تو می رسانمش هدیه ی من به توست خوب از آن نگه داری کن!

به قلم"امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 مهر 1390 توسط امیر عبدالله پور
خونه مشغول کار بودم که دخترم بدو بدو اومد پرسید :
amstory.mihanblog.com
دخترم: مامان، تو زنی یا مردی؟

من: زنم دیگه، پس چی ام؟

دخترم: بابا، چی؟ اونم زنه؟

من: نه مامانی، بابا مرده.

دخترم: مامان تو زنی یا مردی؟

من: زنم دیگه پس چی ام؟

دخترم: راست میگی مامان؟

من: آره چطور مگه؟

دخترم: هیچی مامان! دیگه کی زنه؟

من: خاله مریم، خاله آرزو، مامان بزرگ

دخترم: دایی سعید هم زنه؟

من: نه اون مرده!


بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 مهر 1390 توسط امیر عبدالله پور

انگار ماکسیم گورکی مادرشو خیلی دوست داشته؛چون سه تا داستان در مورد مادر داره.یکیش که رومان بلنده و دو تای دیگه داستان کوتاه هستندamstory.mihanblog.com.موضوع هر سه تا ی این داستانها با همدیگر فرق دارد.داستان زیر یکی از داستان های کوتاه است که ماکسیم به عظمت مادر اشاره می کند به راستی چه زیبا هم اشاره می کند! خواهشاً داستان را بخوانید و بیشتر به عظمت مادرها پی ببرید.اگر اشکالی در متن یافتید حتماً اشکال از منه که ترجمه ام اشتباه بوده و گرنه ماکسیم گورکی استادانه قلم دوانده.مطمئن باشید که داستان زیر ارزش خواندن دارد.

بزارید اول مدح کسی را بکنم که اسمش مادره؛مادر معنای زندگی یا خود زندگی.این داستان از تیمور لنگ سنگدل است.جهانگشای جهانگیر،لنگ خوشبختی که می خواست دنیا را دگرگون کند.پنجاه سال تمام دنیا را غرق خون کرد.تمامی شهرها و حکومتها را زیر چکمه های آهنی خود خرد و خمیر کرد،به سان فیلی که قدم تو شهر مورچه ها بزاره...قدم به هر کجا که می گذاشت.جویبار خون از آنجا سرازیر می شد بسیاری از کاخهاشو با دستهای قطع شده ی مردم ساخت و برای انتقام "جهانگیر" پسرش سه سال تمام بدون رحم کشت و کشت...

 

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 مهر 1390 توسط امیر عبدالله پور

در بصره امیری بود و روزی در باغ خود چشمش به زن باغبان افتاد و آن زن بسیار با عفت و پاکدامن بود.amstory.mihanblog.com
امیر باغیان را برای کاری بیرون فرستاد و به زن گفت: برو درها را ببند.
زن رفت و برگشت و گفت: همه ی درها را بستم غیر از یک در که نمی شود بست.
امیر گفت: آن کدام در است؟
زن گفت: دری که میان تو و پرورگار توست و با هیچ سعی و تلاشی بسته نمی شود .
امیر وقتی این سخن را شنید استغفار کرد و به توبه و انابه پرداخت .

منبع:دا3تانک.میهن بلاگ.کام




طبقه بندی:
(تعداد کل صفحات:5)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]  

درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار