تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب فروردین 1391
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 فروردین 1391 توسط امیر عبدالله پور

عشق من،ای که در تنهایی های شب های یلدایم مرا صبوری می دهی،آفتابamstory.mihanblog.comی شو باز.دوست دارم تو را به همه نشان دهم و بلند داد بزنم،"این است آفتابو و مهتابم!"عشق را زبان سخن نیست و کلمات عاجزند از درک حقایق رویش!اما بدون عشق نیز دنیا بی مفهوم است.من به این قانون شدیداً معتقدم که اگر روزی رهگذر عشق از هتل سر راهی این دنیا بگذرد و سامسونتشو بردارد و برود"آفتاب طلوع نخواهد کرد"

به قلم "امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 فروردین 1391 توسط امیر عبدالله پور

توی کافه‌ی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید؛ یکیamstory.mihanblog.com دیگه رفت جلو گفت:

- ببخشید آقا! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین؟

- منظور؟

- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی پولی که به خاطر این لامصب خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود!

- تو سیگار می‌کشی؟

- نه!

- هواپیما داری؟

- نه!

- به هر حال مرسی بابت نصیحتت؛ در ضمن اون هواپیما که نشون دادی مال منه!!

منبع:خوب18.پرسیان بلاگ.ای ار




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 فروردین 1391 توسط امیر عبدالله پور

حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.
وزیر سر در گریبان به خانه رفت .
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

و او حکایت بازگو کرد.

غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.

وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟

- غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آamstory.mihanblog.comفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟

- آفرین غلام دانا.

- خدا چه میپوشد؟

- رازها و گناه های بندگانش را

- مرحبا ای غلام

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد

ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

- چه کاری ؟

- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به

درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام

و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.

منبع:حسین شورگشتی.پرسیان بلاگ.ای ار




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1391 توسط امیر عبدالله پور

مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .amstory.mihanblog.com

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ...

 

منبع:4راین.پرسیان بلاگ.ای ار




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 25 فروردین 1391 توسط امیر عبدالله پور

روزی چهار دانشمند با هم در سفر بودند.آنها دانشمندان نامی ایران زمین بودند که از ترکیه به ایران می آمدند.هر یک رساله ی خویش را در دست داشت.ابن سینا دارای قانون،منصور حلاج با شهاده،مولوی با فیه ما فیه و خیام با چهار پاره هایش و کوزه ای در دست.آنها همگی برای تجارت پوشاک به ترکیه رفته و به مغازه های خود در میلاد نور باز می گشتند.به تهران که رسیدند،هر یک تاکسی ای دربست گرفتند و به منزل رفتند تا استراحتی بفرمایند و بعد عازم کاسبی شوند تا نانی برای اهل و عیال پیدا کنند.خیام بیش از آن سه نفر وارد پاساژ شد،مغازه ی خود را باز کرد کوزه را به داخل برد،جرعه ای نوشید و آماده ی amstory.mihanblog.comکاسبی شد.منصور حلاج و مولوی با هم وارد شدند.سلامی به مدیریت عرض کردند و از جلوی مغازه ی خیام بدون سلام گذشتند! خیام بیرون آمد و گفت:یاد باد آن کسی را که سلام ما را نگفت!! مولوی نگاه برگردانید و گفت:عجبا!کوزه فروش،کوزه گر تو که درآسانسور ما را می بینی و الکی با گوشی حاوی اندرویدت فیس بوک باز می کنی و خود را به آن مشغول می کنی ما سلامی نمی خواهیم حالا که ما واقعاً رهسپار نان و نمکیم و واقعاً مشغول؛ چه ادعایی داری؟؟؟ حلاج از همان ابتدای بحث آن دو را تنها گذاشته بود و رفته بود زیرا طاقت حرف زدن های مکرر و هر روزه ی آن دو را نداشت.خیام گفت:اشکالی ندارد،اما اگر مردم بفهمن برای هر دویمان بد می شود،میل خودت است سلام نکن.در همین اوان ابن سینا وارد پاساژ شد.خیام از دور سلامی نثار وی کرد و گفت:دیر کردید جناب سینا!!! از افشنه می آمدید ؟ سینا گفت:خیر،اینترنتم هی دیسی می شد به مخابرات مراجعه کردم فرمودند برو فردا بیا.خیام گفت: هی می گویم این دیال آپ را رها کن و ای دی اسلی بگیر اما گوش نمی کنی!!ابن سینا:پوزش خواست و زود به مغازه اش رفت تا دکان عطاری اش را بگشاید و نونی در بیاورد.اولین مشتری به تور مولوی خورد. مشتری قدری راهنمایی برای عارف شدن می خواست.مولوی سر صحبت را باز کرد و از عطار گفت و سیمرخش...بعد به سراغ عرفان های کاذب اطرافش رفت و به خیام و منصور اشاره کرد...راه حل اصلی را تذکیه نفس و قدرت یافتن با قرص های دکتر جیمز می دانست.چندی نگذشت که خانمی به مغازه ی سینا مراجعه کرد.خانم می گفت:آقای دکتر مدتی است شوهرم که هی به اندام من نگاه می کند و می گوید فکر می کنم 40 کیلویی از وزیر بهداشت چاق تر باشی! من هی می خواهم قانعش کنم که بابا وزیر بهداشت 35 کیلو است و اگر من 40 کیلو چاق تر باشم می شود 75 کیلو ؟! آیا این اشکالی دارد ؟؟ آخر 75 کیلو هم وزن است؟؟ خدا نیامرزد آنکه پای زن ها را به دولت باز کرد.آخر اگر زن نبود وزیرمان، من که این همه متلک بارم نمی شد.سینا که مشغول تمیز کردن  تبلتش بود به خود آمد و گفت:خانم دوای درد شما دو چیز است:یا دور خودتان چادر بپوشید مانند وزیر بهداشت تا اضافه وزنتان معلوم نگردد،و یا باید روزی پنچ بار،هر بار 3 ساعت با اینترنت ایران کار کنید.راه حل دومی را مناسب تر می دانم چون آنقدر حرص می خورید و آنقدر فوش می دهید که سر ماه می بینی 15 کیلو راحت لاغر شده ای.در همین اوان هورایی شد در پاساژ که منصور حلاج خودش را دار زده است و پاساژ غرق خون است.خیام که به غرفه ی منصور نزدیک تر بود زود به آنجا رسید اما کار از کار گذشته بود منصور مرده بود و خونش پخش و پلا شده بود.مردم به عبارت"اینترنت بی اینترنت"که خون منصور بر زمین نقش کرده بود،چشم دوخته بودند....

 

به قلم"امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 فروردین 1391 توسط امیر عبدالله پور

خورشید غروب کرده بود ... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین amstory.mihanblog.comافتاد ... نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ... گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند ... علفهای سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید که گرمش کرد ... صبح که شد ... غلتید که بیدار شود .. با این کارش علفها را له کرد ... با دستش ساقه گل را شکست و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : " ای لعنت به این خورشید ! باز هم هوا گرم است ... "

منبع:شیمه.پرسیان بلاگ.ای ار




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 فروردین 1391 توسط امیر عبدالله پور

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گه گاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند.و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود.در آamstory.mihanblog.comن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت.یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است!با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود.خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.
وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد.و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم))بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:
((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!)).

منبع:لیزی دایزی.پرسیان بلاگ.ای ار




طبقه بندی:
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار