تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب خرداد 1391
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 خرداد 1391 توسط امیر عبدالله پور

بابا جون چشماتو وا کن ! من تو رو همینجوری دوست دارم.با همین دست های پینه بسته ات،با همین بوی عرقت،با همین سادگیت با صافیت با یه رنگیت ! از amstory.mihanblog.comشدت خجالت میمیرم وقتی که خودت پول نداری و باز میگی اشکال نداره باشه پیشت من که پول نمی خوام !بابا تو بهترین آفریده ی خدایی،بابا تو توی واژه های تمامی شعرا یه تخلصی تو بیکرانیی یه دنیا رویایی.اشکام اجازه نمیدن بنویسم باز نقد می کنن دوستان داستان نویس بابا این کجاش داستانه این راستان هم نیست !! اما با تمامی بی داستانی با همین چند واژه و با دست ناتوانم با اشکهای جاری شده از گونه هام از فرط محبتت می نویسم " بابایی روزت مبارک "

به قلم "امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 خرداد 1391 توسط امیر عبدالله پور

خانومی برای درمان مشکل بچه دار نشدن خود به پزشک مراجعه کرد. پس از معاینات و آزمایش های مربوطه، پزشک نظر داد که متاسفانه مشکل از مرد میباشد و تنها راه حل ممکن، بهره برداری از خدمات «پدر جایگزین» است.

زن: منظورتان از پدر جایگزین چیست؟amstory.mihanblog.com
پزشک: مردی که با دقت انتخاب می شود تا نقش شوهر را اجرا و به بارداری خانم کمک کند..
زن تردید نشان داد لکن شوهرش بچه می خواست و او را راضی کرد تا راه حل را بعنوان تجویز پزشک بپذیرد.
چند روز بعد جوانی را یافتند تا زمانیکه شوهر در خانه نباشد برای انجام وظیفه مراجعه کند.
روز موعود فرا رسید، از قضا همسایه طبقه بالا نیز همان روز عکاسی را برای گرفتن عکس از نوزاد خود دعوت کرده بود تا در منزل از کودکشان چند عکس بگیرد.
از بد حادثه عکاس آدرس را اشتباهی رفته و به خانه زوج جوان رسید و در زد و زن در را باز کرد........

- سلام، برای موضوع بچه آمدم.

- سلام، بفرمائید.

- میخوام هرچه زودتر شروع کنم.

- باشه! بریم اتاق خواب؟

- حرفی نیست، هرچند که سالن مناسب تر است؛ دو تا روی فرش، دوتا رو مبل و یکی هم تو حیاط.

- چند تا؟

- حداقل پنج تا. البته اگر بیشتر خواستید حرفی نیست.

عکاس در حالیکه آلبومی را از کیف خود بیرون می آورد، ادامه داد:

- مایلم نمونه کارم را نشونتون بدم. روشی را بکار می برم که مشتریام خیلی دوست دارن.. مثلاً ببینید این بچه چقدر زیباست. اینکار رو تو یک پارک کردم.. وسط روز بود و مردم جمع شدن تماشا کنن. اون خانم خیلی پر توقع بود و مرتباً بهانه می گرفت. در نهایت مجبور شدم از دو تا از دوستام کمک بگیرم. علاوه بر اون یه بچه گربه هم اونجا بود و دم و دستگاه رو گاز می گرفت.

زن بیچاره حیرت زده به سخنان گوش می کرد.

- حالا این دوقلوها را نگاه کنین.. اینبار خودی نشان دادم. مامانه همکاری تاپی کرد وظرف پنچ دقیقه کارمون رو تموم کردیم. رسیدم و با دو تا تق تق همه چیز روبراه شد و این دوقلوهائی که می بینید..

حیرت زن به نوعی سرگیجه تبدیل شده بود و عکاس اینگونه ادامه می داد:

- در مورد این بچه کار سخت تر بود. مامانش عصبی شده بود. بهش گفتم شما آروم باشید تا من کار خودمو بکنم. روشو برگردوند و همه چی بخوبی و خوشی پایان یافت.

چیزی نمونده بود که زن بیچاره از حال برود. طرف آلبوم را جمع کرده و گفت:

- شروع کنیم؟

- هر وقت شما بگین!

- عالیه! میرم سه پایه رو بیارم...

- سه پایه؟ برای چی؟

- آخه وسیله کار خیلی بزرگه. نمی تونم تو دست بگیرمش و بایستی بذارمش رو سه پایه و ... خانم.... خانووووووم.... کجا میری؟ چرا فرار میکنی؟ پس بچه چی شد؟!!!!!!!!!!!

 

منبع:سعید بیزار.پرسیان بلاگ.ای ار




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 خرداد 1391 توسط امیر عبدالله پور

کی  گفته تنهایی فقط مال تو است؟؛ تنهاتر از تو بنده ی تنهای توست.به amstory.mihanblog.comخداییت قسم تنهاترم از تنها آیه ی تنها قرآنت.امروز بغض تمام وجودمو گرفته تو این دنیا نه همدمی نه یاری نه کسی که حداقل بهمون یه پیام بده و بگه مشترک مورد نظر آهنگ پیشواز شما رو به اتمام است!با حسرت به تمام مردم نگاه می کنم همه یه جوری روشونو برمی گردونن انگار همه فهمیدن تنهاتر از من تو شهر دیگر تنهایی نیست.سیگارم که ته کشید رفتم کنار پنجره به بیرون زل زدم.ستاره ها رو که شمردم یه دو تا زیادی اومد! اوناهم تنها بودند توی تنها آسمان هفت طبقه ات!یه نگاه به بنده ی تنهایت بیانداز بنده ای که حتی توی دست نوشته هایش نیز تنهاست!

به قلم"امیر عبدالله پور"




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 خرداد 1391 توسط امیر عبدالله پور

زن پالتو پوست گرون قیمتی که تازه اون روز صبح از فروشگاه خریده بود رو پوشیده amstory.mihanblog.comبود و مشغول تماشای خودش تو آینه بود .
دختر نوجوان که تازه از مدرسه برگشته بود نگاهی به مادرش انداخت و با خشم گفت :
مامان میدونی به خاطر اینکه تو بتونی این پالتو پوست رو بپوشی و باهاش به دیگران فخر بفروشی یه حیوون معصوم و بی دفاع و بدبخت و بیچاره چه زجری رو متحمل شده ؟
مادر نگاهی خونسردانه به دخترش کرد و گفت :
خجالت بکش ، این حرفها چیه پشت سر بابات میگی !!

 

منبع:دا3تانک.میهن بلاگ.کام




طبقه بندی:
درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار