تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب شهریور 1391
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 شهریور 1391 توسط امیر عبدالله پور
ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک “آخیش!” یا “به به!” بود.

حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.
نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.
amstory.mihanblog.com

با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند.

می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: “این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!” تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.

انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: “آخیش! به به!”

منبع:پاتوق.ای ار




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 شهریور 1391 توسط امیر عبدالله پور
وقتی رسیدم از شدت بارون خیس بودم
برادرم گفت: “چرا یه چتر با خودت نمی بری” ؟
amstory.mihanblog.com
خواهرم گفت: “چرا منتظر نشدی تا بارون بند بیاد” ؟
بابا با عصبانیت گفت: فقط بعد از اینکه سرما خوردی می فهمی؟
اما مامانم همانطور که موهام رو خشک می کرد گفت:
بارون نادون…

منبع:پاتوق.ای ار



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 شهریور 1391 توسط امیر عبدالله پور
عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست،پرسیدند:کجا می روی ؟ گفت: میروم با آتش بهشت را بسوزانم وamstory.mihanblog.com و با آب جهنم را خاموش کنم،تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند،نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم


منبع:اچ ار ستوریس.پرسیان بلاگ.ای ار



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 25 شهریور 1391 توسط امیر عبدالله پور
یعقوب پس از آنکه یوسف را باز یافت در مناجاتش گفت :الهی این بلا که بر من amstory.mihanblog.comآمد به چه سبب بود؟جواب آمد که ای یعقوب فلان وقت ترا میهمانی بیامد و در خانه تو گوسفندی بود وبا بره کوچکش.و آن بره را پیش مادرش بکشتی و بریان کردی و پیش میهمان نهادی .دل آن مادر بریان گشت.به ما بنالید .ما دل ترا به فراق فرزند بسوختیم تا بدانی که درد فرزند چگونه باشد.

منبع:اس اسفا.بلاگفا.کام



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 18 شهریور 1391 توسط امیر عبدالله پور
مردی شیخی را گفت:
    ای شیخ! میگویند هزاران سال پیش عرب دختران را زنده بگور می کرد،
amstory.mihanblog.com
    الان هم که حق رای و رانندگی به دختران نمی دهد که همانا نوعی زنده  بگوری است!
    این اعراب که هنوز جاهل هستند، پس بگو اسلام چه سودی برای مردم عرب داشت؟
    شیخ گفت:
    اسلام کاری کرد که پیرزن عجم گاو خود را بفروشد و خرج سفر مکه و بجای آوردن حج کند،
    تا مردعرب از شترسواری و چادر نشینی به لامبورگینی و برج نشینی برسد لاکن تفکر او را که قرار نبود عوض کند.

منبع:دا3تانک.میهن بلاگ.کام



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 شهریور 1391 توسط امیر عبدالله پور

وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت. چشم هایم را بازکردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده.اوگفت:«آقای فوجیما . شما خیلی شانس amstory.mihanblog.comآوردید که دو روز پیش از بمباران هیروشیما جان به دربردید. حالا در این بیمارستان در امان هستید.»

با ضعف پرسیدم :« من کجا هستم؟»

آن زن گفت :« در ناکازاکی».

توضیح:ناکازاکی ۳روز بعد بمباران شد.


منبع:ناکازاکی.بلاگفا.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 شهریور 1391 توسط امیر عبدالله پور

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دیدamstory.mihanblog.com نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.

او و دوستش شكار را شروع كردند و چند مرغابی شكار كردند. بعد به سگش دستور داد كه مرغابی های شكار شده را جمع كند. در تمام مدت چند ساعت شكار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می كرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب كند، اما دوستش چیزی نگفت.
در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟
دوستش پاسخ داد: آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا كند.
منبع:سی ار ام.ارمیتیس.کام



طبقه بندی:
درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار