تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب آبان 1391
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 آبان 1391 توسط امیر عبدالله پور

روزی زیلو از کنفوسیوس،فیلسوف بزرگ چینی که در قرن 6 قبل از مسیح زندگی می کرد،پرسید:-آیا می توانم amstory.mihanblog.comاز شما بپرسم که نظرتان راجع به مرگ چیست؟کنفوسیوس پاسخ داد:-توانستن.بله.شما می توانید.اما هنوز معنای زندگی را نمی دانی پس برای چه سعی داری تا درباره مرگ چیزی بدانی ؟هنگامیکه زندگی ات رو به اتمام بود،به تحقیق در این باره بپرداز.


منبع:داستان های برای پدران،فرزندان و نوه ها/پائولو کوئیلو




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 آبان 1391 توسط امیر عبدالله پور
من در حال قدم زدن در میان باغچه های یک تیمارستان بودم که با پسر جوانی روبه رو شدم که مشغول خواندن یک کتاب فلسفی بود.به خاطر ظاهر سلامت و استعدادی که نشان می داد،با بقیه افرادی که آنجاamstory.mihanblog.com تحت مراقبت بودند،متفاوت بود و فرق می کرد.من در کنارش نشستم و از او پرسیدم:-شما اینجا چه کار می کنید؟ پسر جوان از این سوال من شگفت زده شد،اما فکر کرد که من یکی از پزشکان آنجا هستم و در پاسخ گفت:-بسیار ساده است.پدر من که یک وکیل بسیار زبر دست بود،می خواست که من هم مثل او باشم.عمویم که یک شرکت تجاری بزرگ داشت،علاقه مند بود تا من راه او را ادامه دهم.مادرم آرزو داشت که من تمثالی از پدر دوست داشتنی اش باشم.خواهرم نیز همیشه می خواست که من نمونه شوهرش را به عنوان یک مرد موفق و کامیاب دنبال کرده و در نظر بگیرم.برادرم نیز در نظر داشت تا من را همانند خودش تبدیل به ورزشکاری نمونه و عالی کند.وی سپس لحظه ای مکث کرده و ادامه داد:- و دقیقاً همین اتفاق درباره استادان مدرسه ام روی می داد.استاد پیانو و  یا معلم انگلیسی همه ایشان در فعالیت هایشام مصمم بوده و به این امر متقاعد بودند که بهترین نمونه برای دنبال کردن می باشند.اما هیچکدام به من به عنوان یک انسان نگاه نکرده و به من طوری نگاه می کردند که انگار در یک آئینه نگاه می کنند.به این ترتیب،من تصمیم گرفتم تا در این دیوان خانه پناه بگیرم،چرا که لااقل در اینجا من سعی می کنم که خودم باشم.

منبع:داستان های برای پدران،فرزندان و نوه ها/پائولو کوئیلو

 




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 آبان 1391 توسط امیر عبدالله پور

پادشاه فاضل ونگ،تصمیم گرفت تا از زندان قصرش بازدید کند و به سخنان و شکوه های زندانیان گوش نماید.مردی که متهم به جنایت بود می گوید:من بیگناهم.من را به اینجا آورده اند،برای اینکه فقط قصد amstory.mihanblog.comترساندن زنم را داشتم و ناخواسته او را کشتم.دیگری می گوید:مرا متهم به رشوه خواری کرده اند،اما تنها کاری که من کرده ام این بود که هدیه ای را که به من پیشنهاد کرده بودند،پذیرفتم.همه زندانیان در مقابل شاه ونگ ادعای بی گناهی می کردند،تا اینکه یکی از آنان،یعنی جوانی که کمی بیشتر از 20 سال داشت،گفت:من گناهکار هستم.من برادرم را در یک نزاع مجروح کردم و سزاوار مجازات هستم.این مکان باعث می شود تا درباره کار بدی که کرده ام،کمی فکر کنم.شاه ونگ فریاد کنان گفت:این جنایتکار را فورً از این زندان بیرون کنید.با تمامی این افراد بی گناهی که اینجا وجود دارند،او آنها را هم به فساد خواهد کشاند.


منبع:داستان های برای پدران،فرزندان و نوه ها/پائولو کوئیلو




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 آبان 1391 توسط امیر عبدالله پور
سه تا زن توی تصادفی کشته شدن و سه تاشون رفتن بهشت!
دمِ درِ بهشت مامور نگهبان گفت:
شما آزادید هر کاری بکنید ، تنها قانون اینجا اینه که : روی اردک ها پا نذارین!
زنها قبول کردن و رفتن توی بهشت.
خیلی زیبا و سرسبز بود ولی همه جا پر از اردک بود!

amstory.mihanblog.com
همونجا اولین زن پاش رفت روی یه اردک و ازدک له شد...
مامور نگهبان همون لحظه همراه با یه مرد خیلی بدقیافه اومد و گفت :
تو قانون رو نقض کردی و برای تنبیهت باید تا
ابد با این مرد بمونی ...
فردا اون روز ، زن دوم پاش رفت روی اردک و مامور نگهبان سریع اومد و همراهش یه مرد زشت دیگه بود و گفت :
توام قانون رو نقض کردی و باید تا ابد با این مرد بمونی برای تنبیه ...
زن سوم که اینا رو دیده بود خیلی ترسید و حواسشو جمع کرد که پاشو روی اردک ها نذاره!
چند ماه همینجوری گذشت که یه روز نگهبان با یه مرد فوق العاده خوش تیپ و زیبا اومد!نگهبان رو به زن کرد و گفت : شما باید تا ابد پیش همدیگه بمونید ...
زن که توی عمرش همچین مردی ندیده بود با ذوق از مرده پرسید :
واااای من نمیدونم چیکار کردم که پاداشم تو هستی ..!
مرده گفت : منم چیزی نمیدونم ! فقط میدونم که یه اردک رو له کردم ..!

منبع:فیس بوک/حیوانات



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 آبان 1391 توسط امیر عبدالله پور
گویند بوعلی سینا در شهری طبابت می کرد که مردمان شهر بر سبیل محرم و نامحرم، حکیمان را از دیدار زنان برحذر می داشتند. بوعلی گفت زنان را در اتاق مجاور با ریسمانی به من وصل کنید تا علاج کنم. بدین طریق
amstory.mihanblog.com
نبض می گرفت و دوا می فرمود: «بیمار مرض ناامنی دارد!»
«این یکی عاشق مردی از شهر بخارا است.»
جادوی طبابتش در شهر پیچید و کار بالا گرفت. رندان مبهوت، سیاستی می جستند که مچش باز کنند. خبرفروشی جار می زد که این طبیب نیست و رند است، من چاره ی کار می دانم. گربه ای به اتاق مجاور برد، ریسمانی به مچش بست و سر ریسمان به دست طبیب داد. بوعلی لحظه ای نبض گرفت و گفت: «از عشق گوشت چنین هلاک است!»
منبع:فیس بوک/فلسفه،رها شدن است




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 آبان 1391 توسط امیر عبدالله پور
فرمانده مرا صدا زد و گفت میخواهم مأموریتی را به تو محول کنم! تعجب کردم؛ من؟ نحیف ترین و ضعیف ترین amstory.mihanblog.comسرباز لشکر؟ آخر چه کاری از من برمی آمد؟ فرمانده ادامه داد: من تو را به عنوان محافظ پیامبرم برگزیده ام. میخواهم به آنها ثابت کنم که از تو هم ضعیف ترند! و اینگونه بود که رفتم و با تارهای نازکم، پیامبر خدا را در آن غار، از شر دشمنانش محافظت کردم.

منبع:مبینی.میهن بلاگ.کام



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 آبان 1391 توسط امیر عبدالله پور
سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود که در این میان نوه اش آمد و گفت : بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری ؟
او نوه اش را خیلی دوست می داشت ، گفت : حتماً عزیزم ،
حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرد و حتی در مخارج خانه هم می ماند .
شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت . در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید .
amstory.mihanblog.com
او شروع کرد به نوشتن ، تا اینکه ،
دوباره نوه اش آمد و گفت : بابا بزرگ داری چه کار می کنی ؟
پدربزرگ گفت : دارم کارهایی که بلدم را مینویسم .
پسرک گفت : بابا بزرگ بنویس مرغ های خوشمزه هم درست می کنی .
درست بود ؛ پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد .
او راهش را پیدا کرد . پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد ،
دومین رستوران نه ، سومین رستوران نه ، او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران ،
حاضر شد از پودر مرغ سرهنگ ساندرس استفاده کند .
امروزه کارخانه پودر مرغ کنتاکی در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد .
اگر در آمریکا کسی بخواهد تصویر سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را بالای درب رستورانش نصب کند ،
باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند.

منبع:راد اس ام اس .کام



طبقه بندی:
درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار