تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی - مطالب آذر 1391
داستان های کوتاه خواندنی
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 آذر 1391 توسط امیر عبدالله پور

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.amstory.mihanblog.com

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.اما در مورد من چی؟...

من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانی جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود:

شاید علتش این باشد که

"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"

منبع:داستانک.کام




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 آذر 1391 توسط امیر عبدالله پور

و ما بودیم و دنیایی و تنها یک کلاس،کلاسی که وقتی دیدنشان، مرگشان بود در وسط چشمانشان؛هنوز هم amstory.mihanblog.comآرزوها داریم آرزوهایی از جنس خودت به رنگ آسمانت و  از قبیل بخشنده ی مهربانت.ما را ببخش چون در هیاهوی کلاس گر گرفته مان یاد تو فراموشمان نشد.ما را ببخش چون وقتی که مادرمان ما را بدرقه کرد تو را همراهمان نکرد.و ما را ببخش به خاطر تمامی نبخشیدنهایت.امروز ما سراپا آتشیم و قربانی نگاه چسبیده به قدرت خیلیها شدیم ! از ما که گذشت مواظب دیگران باش....

به قلم"امیر عبدالله پور"

"دردلی در وصف هم میهنان پیرانشهریمان،افسوس که جز نوشته کاری دیگر حاصل نیست..."

 

 




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 آذر 1391 توسط امیر عبدالله پور
در داستان بادبادک باز از خالد حسینی, نویسنده معروف افغان به نقل از قهرمان داستان که اتفاقا" شخصیتی سست عقیده بود, تعبیری بسیار دلنشین وجود داشت قهرمان داستان در جایی از کتاب می گفت:
فقط یک گناه وجود دارد
فقط یک گناه وجود دارد؛ والسلام. آن هم دزدی است.
amstory.mihanblog.com
هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. می‌فهمی چه می‌گویم؟"
"اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می‌دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می‌دزدی، حق بچه‌هایش را از داشتن پدر می‌دزدی.
وقتی دروغ می‌گویی حق کسی را از دانستن حقیقت می‌دزدی.
وقتی تقلب می‌کنی، حق را از انصاف می‌دزدی. می‌فهمی؟"
هیچ کاری پست‌تر از دزدی نیست.
اگر کسی چیزی را که مال خودش نیست بردارد، خواه جان یک آدم باشد، خواه یک تکه نان ...
تف به رویش. و اگر زمانی همچین کسی به پُستم بخورد، وای به روزگارش.
می‌فهمی؟"

منبع:سالون4.میهن بلاگ.کام



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 آذر 1391 توسط امیر عبدالله پور
هاروی مك كی می گوید: روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاكسی ایستاده بودم كه
ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید
خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.
سپس كارت كوچكی را به من داد و گفت: لطفا به عبارتی كه رسالت مرا تعریف می كند توجه كنید.
بر روی كارت نوشته شده بود: در كوتاه ترین مدت، با كمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممكن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.
من چنان شگفت زده شدم كه گفتم نكند هواپیما به جای نیویورك در كره ای دیگر فرود آمده است.
راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم.
پس از آنكه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من كرد و گفت: پیش از حركت، قهوه میل دارید؟
در اینجا یك فلاسك قهوه معمولی و فلاسك دیگری از قهوه مخصوص برای كسانیكه رژیم تغذیه دارند، هست.
گفتم: خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم.
amstory.mihanblog.com
راننده گفت: در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه.
سپس با دادن یك بطری نوشابه، حركت كرد و گفت: اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریكای امروز در اختیار شما است.
آنگاه، بار دیگر كارت كوچك دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: این فهرست ایستگاههای رادیویی است كه می توانید از آنها استفاده كنید.
ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورك اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سكوت كنم.

در هر صورت من در خدمت شما هستم.
از او پرسیدم: چند سال است كه به این شیوه كار می كنید؟
پاسخ داد: دو سال.
پرسیدم: چند سال است كه به این كار مشغولید؟
جواب داد: هفت سال.
پرسیدم: پنج سال اول را چگونه كار می كردی؟
گفت: از همه چیز و همه كس، از اتوبوسها و تاكسی های زیادی كه همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی كه نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم.
روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم كه وین دایر شروع به سخنرانی كرد.
مضمون حرفش این بود كه مانند مرغابیها كه مدام واك واك می كنند، غرغر نكنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید.
پس از شنیدن آن گفتار رادیویی، به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم كه تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم.
تاكسیهای كثیفی كه رانندگانش مدام غرولند می كردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند.
سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت كه تصمیم گرفتم تجدید نظری كلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم.
پرسیدم: چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟
گفت: سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.
نكته ای كه مرا به تعجب واداشت این بود كه در یكی دو سال گذشته
این داستان را حداقل با سی راننده تاكسی در میان گذاشتم اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال كردند
بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد كردند كه چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند.

منبع:پیچک.نت



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 آذر 1391 توسط امیر عبدالله پور
یكى از بهترین دروازه بانان فوتبال جهان دروازه بان تیم ملى اسپانیا «ایكر كاسیاس» است كه در رئال مادرید صاحب ركوردهاى عجیب و غریبى شده، او کاری کرد که کمتر آدم مشهوری چنین می کند!
ظاهراً «ایكر» همراه خانواده اش براى خوردن غذا به یك رستوران رفته بود كه در آنجا با یک نوجوان ۱۳ ساله كه دچار نقص عضو بوده روبه رو مى شود، پسرک بیمار به محض دیدن دروازه بان افسانه اى اسپانیا به سراغ او مى رود و مى گوید:
amstory.mihanblog.com
«آقاى كاسیاس! در روز بازى با پرتغال، تو به این خاطر موفق شدى پنالتى ها را دریافت كنى كه من و بقیه دوستانم در مدرسه بچه هاى استثنایى، برایت دعا كردیم!»

ایكر كاسیاس كه به سختى جلوى اشكش را مى گیرد از پسرک تشكر مى كند و نام و آدرس مدرسه را از او مى گیرد و فردای آن روز، ناگهان «كاسیاس بزرگ» وارد مدرسه مذكور مى شود و در میان بهت و حیرت مسئولان مدرسه - و شادى زاید الوصف شاگردان آن مدرسه - به بچه ها مى گوید:
« من آمدم اینجا تا براى دعاهایى كه در حقم كردین كه پنالتى را بگیرم، شخصا از شما تشكر كنم!» بچه هاى مدرسه كه از خوشحالى سر از پا نمى شناختند، اطراف «ایكر» حلقه مى زنند و با او عكس مى اندازند و امضا مى گیرند.
كه ناگهان یكى از بچه ها به او مى گوید:
« آقاى كاسیاس تومیتونى پنالتى مرا هم بگیرى؟»
ایكر نیز بلافاصله از داخل ماشینش لباس هاى تمرین را درآورده و برتن مى كند و همراه بچه ها به زمین چمن مدرسه مى روند و با هماهنگى مسئولان مدرسه به بچه ها این فرصت را مى دهد كه هركدام به او یك پنالتى بزنند و ...ایكر كاسیاس دو ساعت و نیم در آن مدرسه مى ماند تا تك تك بچه هاى بیمار آن مدرسه به او پنالتى بزنند.

منبع:فیس بوک



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 آذر 1391 توسط امیر عبدالله پور
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم.
یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
amstory.mihanblog.com
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.
اما به ‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد
که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.
در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.
جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.
دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌ کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند،
و ظرف غذایش را که دست ‌نخورده روی میز مانده است.

منبع:پائولو کوئیلو (ارسالی به Amstory)



طبقه بندی:
درباره وبلاگ

حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود!
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب Amstory را به طور مداوم دنبال می کنید ؟




نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
\
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

شادزیست

دانلود فیلم

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار