داستان های کوتاه خواندنی حتی بسیارند کسانی که در سرزمین رویاها گوشه نشین می شوند تا در معرض دید مردم نباشند مردمی که هیچ رویایی در روحشان نیست! با داستان روح خود را تجلی دهیم و افق بینش خود را تا مرزها بپراکنیم شاید در این دنیا ی تنگ و تاریک دریچه ای بر آستان جان باورها بیابیم.دریچه ای که به این زودیها از بین نمی رود! http://amstory.mihanblog.com 2018-10-20T06:34:28+01:00 text/html 2014-07-18T08:18:16+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور بخشندگی کوروش بزرگ http://amstory.mihanblog.com/post/770 <font size="3"><span style="line-height: 107%;" dir="rtl" lang="AR-SA">روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود</span></font><img src="http://kafshdoozaki.ir/wp-content/uploads/2013/11/korosh-kabir.jpg" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" height="232" hspace="0" vspace="0" width="215"><font size="3"><span style="line-height: 107%;" dir="rtl" lang="AR-SA"> و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند</span><span style="line-height: 107%;"> ...</span></font><br><font size="3"><span style="line-height: 107%;">&nbsp;</span><span style="line-height: 107%;" dir="rtl" lang="AR-SA">هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد</span><span style="line-height: 107%;">.<br> </span><span style="line-height: 107%;" dir="rtl" lang="AR-SA">در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، "ارتب" تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید</span><span style="line-height: 107%;">!<br><br><font color="#FF0000" size="4"><br>بقیه در ادامه مطلب</font><br></span></font> text/html 2014-07-16T13:43:05+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور تاریخچه بیلاخ http://amstory.mihanblog.com/post/775 <font size="3">گویند ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻻﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﯿﻼﺧﻮﺧﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ، ﺑﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﺖ ﻭ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.<br><br> ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺩﻟﯿﺮ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﺎﻣﺸﺎﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺩﮔﺎﻥ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﭘﻮﻣﭙﻪ ﺩﯾﻮﺙ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺿﺪ ﺍﻭ ﻗﯿﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻃﯽ ﻧﺒﺮﺩﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮ ﺷﺪ. چهار ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ 4 ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻗﻄﻊ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺘﺶ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﯾﺎﺭﺍ</font><img src="https://fbcdn-profile-a.akamaihd.net/hprofile-ak-ash3/174835_552102058134701_635835335_n.jpg" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" height="230" hspace="0" vspace="0" width="232"><font size="3">ﻧﺶ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺠﻬﯿﺰ ﻗﻮﺍ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﯿﻼﺧﻮ ﺧﺎﻥ ﺭﻓﺖ و ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﯽ ﺁﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻧﺸﺴﺖ.</font> <br><br><font size="3">&nbsp;ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﻭ 4 ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ بیلاخ ﻧﺎﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺷﺶ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ. ﮐﻢﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﺑﻪ ﺑﻼﺩ ﮐﻔﺮ ﻧﯿﺰ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﯿﻼﺥ ﺑﻪ ﺑﯿﻼﯾﮏ ﻭﺳﭙﺲ ﻻﯾﮏ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮔﺮﺩﯾﺪ.</font> <font size="3"><br><br> ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺑﺪﯼ ﺟﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟! ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻣﻐﻮﻻﻥ ﺗﺎ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺗﺎﺏ ﺗﺤﻤﻞ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﮐت ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯽ ﻻﺥ نشان ﻣﯿ ﺪﺍﺩ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ، ﺍﺯﯾﻦ ﺭﻭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺪ ﮐه اﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺷﮑﻞ ﺑﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﺮﻓﺖ!</font> <font size="3"><br><br>منبع:پندآموز.کام<br></font> text/html 2014-07-16T08:33:38+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور قطع نخاع http://amstory.mihanblog.com/post/773 <p><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3">نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود..</font><img src="http://www.aryanews.com/Uploads/NewsPics/20140607155610664.jpg" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" height="250" hspace="0" vspace="0" width="290"></p> <p><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3">اکران فیلم شروع شد، شروع فیلم، تصویری از سقف یک اتاق بود.</font></p> <p><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3">دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق…سه،چهار، پنج……..،</font></p> <p><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3">هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!</font></p> <p><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3">صدای همه در آمد...</font></p> <p><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3">اغلب حاضران سینما را ترک کردند!</font></p> <p><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3">ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین و به جانباز قطع نخاع خوابیده روى تخت رسید.</font></p> <p><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3">در آخر زیرنویس شد؛ این تنها ۸ دقیقه از زندگى این جانباز بود…!!!</font></p><p><br></p><p><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"><font size="3">منبع:بهلول98.پرسیان بلاگ.ای ار</font><br></font></p> text/html 2014-07-16T08:22:24+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور درویش یکدست http://amstory.mihanblog.com/post/771 <p style="text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class=" "><font size="3"><span style="font-family: " lang="AR-SA">درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد</span><span style="font-family: " dir="ltr"></span></font><img src="http://qoqnoos.com/body/paint/badrosama-reza/p04.jpg" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" height="373" hspace="0" vspace="0" width="287"><font size="3"><span style="font-family: " dir="ltr">.</span></font></p> <p style="text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class=" "><font size="3"><span style="font-family: " lang="AR-SA">قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟</span></font></p><font size="3"> &nbsp;&nbsp;</font><p> </p><font size="3"><span style="font-family: " lang="AR-SA">خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد</span>.<br></font><p style="text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class=" "><font size="3"><span style="font-family: " dir="ltr"> </span><span style="font-family: " lang="AR-SA">از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت</span><span style="font-family: " dir="ltr">: </span><span style="font-family: " lang="AR-SA">ترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی</span><span style="font-family: " dir="ltr">.</span></font></p> <font size="3"><span style="font-family: " lang="AR-SA">اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند</span><span style="font-family: " dir="ltr">!<br><br>منبع:داستانک.کام<br></span></font> text/html 2014-07-16T05:44:13+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور موقعیت خوب http://amstory.mihanblog.com/post/768 <font size="3">ادگار به مرکز سفارش پستی کتاب رفت و کتابی در مورد عکاسی سفارش داد و هر روز چشم به در، منتظر آمدن پستچی و تحویل گرفتن بسته ی پستی خود شد. سرانجام پستچی با یک بسته از راه رسید. وقتی ادگار بسته را باز کرد، بسیار دلسرد و حتی عصبانی شد زیرا به جای کتاب عکاسی، کتابی در مورد تقلید صدا </font><img src="http://axgig.com/images/52712016902876841191.jpg" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" height="181" hspace="0" vspace="0" width="276"><font size="3">فرستاده بودند. از این موضوع واقعاً ناراحت شد. ادگار بلافاصله تصمیم گرفت کتاب را بسته بندی و آن را مرجوع کند، اما ناگهان تصمیم گرفت این کار را نکند و ببیند با چنین کتابی چه می تواند بکند. حتماً تا حالا حدس زده ایدکه ادگار همان »ادگار برگن« است. برگن، مشهورترین تقلید کننده ی صدا در جهان، هنرمندان دیگری را بعد از خود پرورش داد. برگن با شوخ طبعی تمیز و ظریف خود زندگی را برای بسیاری از مردم شفاف و شاد گردانید و در واقع بسیار موفق شد. برگن فکر و عقیده ی ساده ای داشت. او در واقع به فال نیک گرفت و تلخی را به شیرینی بدل کرد. اگر جویای نیکی و خیر باشید، آن را از هر وضعیت و در هر زمان می توانید کسب کنید!<br><br>منبع:راد اس ام اس.کام<br></font> text/html 2014-07-12T05:41:08+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور سنگ مرمر http://amstory.mihanblog.com/post/767 <font size="3">ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻮﺯﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﻣﺮ ﮐﻒ ﭘﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎی ﻣﺮﻣﺮﯾﻨﯽ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﯿﺮﻓﺘﻨﺪ . ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﺪ. ﺷﺒﯽ ﺳﻨﮓ ﻣﺮﻣﺮﯾﻨﯽ ﮐﻪ ﮐﻒ ﭘﻮﺵ ﺳﺎﻟﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ </font><img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/8/8d/MarbleUSGOV.jpg/250px-MarbleUSGOV.jpg" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" height="196" hspace="0" vspace="0" width="234"><font size="3">ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﭘﺎ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﺗﺎ ﺗﻮﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ؟ﻣﮕﺮ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎ ﻫﺮﺩﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻌﺪﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ! ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﮐﯿﻢ !</font><br><font size="3">&nbsp;ﻣﺠﺴﻤﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭﮔﻔﺖ : ﯾﺎﺩﺕ ﻫﺴﺖ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺳﺎﺯ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﻭﯾﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺮ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟ ﺳﻨﮓ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺁﻩ ﺁﺧﺮ ﺍﺑﺰﺍﺭﺵ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﺳﯿﺐ ﻣﯿﺮﺳﺎﻧﺪ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﺩﻫﺪ. ﻣﻦ ﺗﺤﻤﻞ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ. ﻭ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻠﯿﺢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﯽ ﻧﻄﯿﺮ ﺑﺴﺎﺯﺩ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﺎﻫﮑﺎﺭ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﻡ . ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﺞ ﮔﻨﺠﯽ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ . ﭘﺲ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺿﺮﺑﻪ ﺑﺰﻥ ، ﺑﺘﺮﺍﺵ ﻭ ﺻﯿﻘﻞ ﺑﺪﻩ. ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﺶ ﻭ ﻟﻄﻤﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺑﺰﺍﺭﺵ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺰﺩﻧﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸﺪﻧﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﺎﺏ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺷﻮﻡ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺭﻭﯼ ﺗﻮ ﭘﺎ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨد.<br><br>منبع:راد اس ام اس.کام<br></font> text/html 2014-07-11T08:46:32+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور سیب http://amstory.mihanblog.com/post/769 <font size="3">فردی دو سیب داشت. سیب کوچک تر را به دوستش داد.<br> دوستش گفت که کارت را نپسندیدم چرا که در تقسیم، سهم بیشتر را به خودت دادی.<br> من اگر بودم سیب بزرگ تر را به تو می دادم.<br> او گفت پس چرا دلخوری !؟<br> تو الان هم سیب کوچک تر را داری...<br><br><br>منبع:راد اس ام اس.کام<br></font> text/html 2014-07-11T08:21:13+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور در نگاهش گلی است ! http://amstory.mihanblog.com/post/766 <br><font size="3">خواه<font size="3">ی باش نخواهی نیز باش....من را امید تو زنده به کام <font size="3">نگاه<font size="3">داشته است پس تو <font size="3">چرا ن<font size="3">میایی ؟ می خواهم </font></font></font></font></font></font><img src="http://www.asheghaneha.ir/wp-content/uploads/2013/10/loveLife.jpg" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" height="180" hspace="0" vspace="0" width="269"><font size="3"><font size="3"><font size="3"><font size="3"><font size="3"><font size="3">بروم در برنامه ی ماه عسل شرکت کنم بگویم از تمام چیزهایی که سالهاست تلنبار انبار دل کهنه ام شده </font></font></font></font></font></font><font size="3"><font size="3"><font size="3"><font size="3"><font size="3"><font size="3">است.بگویم <font size="3">که <font size="3">چطور تو را خواستم و تو نخواستیم ! بگویم چگونه برای به دست آوردن دلت،د<font size="3">لم را قربانی کردم و نخواستیم<font size="3"> ! بگویم چگونه برای توجه جلب <font size="3">کردنت چه دع<font size="3">واها،چه کتک خوردن ها و مدل موهایی که نزدم من<font size="3">...<br><font size="3">به قول ابتهاج "من نمی دانس<font size="3">تم معنی <font size="3">هرگز را<font size="3">،تو چرا بازنگشتی دیگر<font size="3">؟"&nbsp; ولی ا<font size="3">ب</font>تهاج به دلدارش رسیده شعر مال من خیلی فکر می کنه<font size="3">!" تو نمی <font size="3">دانستی معنی هر<font size="3">گز را،تو چرا نیامدی هرگز ؟ " گروگان عشق <font size="3">را به امید نگاه های تو آزادی است<font size="3">....ای واژه ها&nbsp; در پیش نگاهت سر بریده ...<br><br><font size="3">به قلم" امیر عبدالله پور"</font><br></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font></font> text/html 2014-03-11T09:07:45+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور نشانه های بیماری http://amstory.mihanblog.com/post/765 <div style="width: 100%; float: right;" class="contetnt10" id="divBodyText"> <p dir="RTL"><font size="3">&nbsp;یکی از شاگردان تازه‌وارد بی‌دلیل به شاگرد ممتاز مدرسه آزار می‌رساند و دائم منتظر فرصتی بود تا علیه او صحبت کند و یا رفتار‌‌های اشتباه او را بزرگ و مهم نشان دهد. شاگرد ممتاز هم بی‌تفاوت و البته با تعجب به‌این رفتار حسادت‌آمیز او نگاه می‌کرد و درحالی‌که بقیه از او انتظار واکنش داشتند، هیچ نمی‌گفت و خودش را کنار می‌کشید. این کنارکشیدن‌‌ها، شاگرد حسود را جسورتر می‌کرد و دایره آزار و بدجنسی او را وسیع‌تر. تقریبا همه در مدرسه متوجه حسادت آشکار شاگرد تازه وارد شده بودند، اما کسی چیزی نمی‌گفت.</font></p> <p dir="RTL"><font size="3">روزی شیوانا شاگردان را جمع کرد و از شاگرد تازه وارد پرسید: «نشانه‌‌های سرماخوردگی را برایم بگو».</font><img src="http://www.selakteb.com/uploads/1372825683434231_kFGRZe2N.jpg" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" height="322" hspace="0" vspace="0" width="277"></p> <p dir="RTL"><font size="3">تازه‌وارد از جا بلند شد و با نگاهی مغرور گفت: «جواب این سوال را که هر فرد عادی می‌داند. حتما در این جمع شما کسی عاقل‌تر از من ندیدید که پاسخ دهد. به نظر می‌رسد بعضی‌‌ها بی‌جهت لقب شاگرد ممتاز را یدک می‌کشند. اما در مورد علائم سرماخوردگی باید بگویم که ‌این علائم متعددند از جمله عطسه،‌ سرفه، آب‌ریزش بینی، سردرد، تب، کوفتگی، خستگی و بی‌حالی!»</font></p> <p dir="RTL"><font size="3">شیوانا سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: «بنابراین اگر در خیابان کسی را دیدیم که‌ این نشانه‌‌ها را داشت،‌ حق داریم که بلافاصله نتیجه بگیریم که احتمال بیماری سرماخوردگی او بالاست»؟!</font></p> <p dir="RTL"><font size="3">شاگرد تازه‌وارد پاسخ داد: «این را هم همه می‌دانند! من بلافاصله می‌گویم او صددرصد سرماخورده است و تا می‌توانم خودم را از او دور می‌کنم تا مبادا بیماری‌اش گریبان مرا بگیرد! به بقیه هم توصیه می‌کنم که به او نزدیک نشوند. بیماری سرماخوردگی ضمن اینکه به خود بیمار آسیب می‌رساند، اطرافیان او را هم اذیت می‌کند. این را دیگر همه می‌دانند. تعجب می‌کنم در این مدرسه ممتازتر و باهوش‌تر از من نبود که شما این سوالات را از من می‌پرسید؟»</font></p> <p dir="RTL"><font size="3">شیوانا تبسمی‌ کرد و گفت: «پس بدان که درست مانند نشانه‌‌های سرماخوردگی ما نشانه‌‌هایی هم برای بیماری روانی و ذهنی داریم. اگر کسی بی‌دلیل دیگری را آزار دهد و بدون هیچ علتی بد کسی را بگوید، پشت سر او جملات ناشایست بر زبان راند و در هرجا با سخن و گفتارش به او زخم زبان بزند، درست مانند نشانه‌‌های سرماخوردگی این‌‌ها هم علائم وجود یک بیماری‌اند. تنها تفاوتش این است که ‌این بیماری درون ذهن و روان شخص بدسخن و بدزبان است. تو گفتی که باید از این بیمار فاصله گرفت و اجازه نداد دیگران را اذیت کند. من هم با تو موافق هستم. قرار است از این به بعد، در مدرسه هرکسی این نشانه‌‌های بیماری را در وجودش داشت، او را از بقیه جدا کنیم و اگر لازم شد از مدرسه بیرون بفرستیم تا تنها پس از درمان و بهبود به مدرسه بازگردد. از تو می‌خواهم که همراه با شاگردان ممتاز مدرسه و دیگر افراد، به جست‌وجوی این علائم در رفتار و گفتار اطرافیان برخیزی. به محض اینکه وجود این نشانه‌‌ها در او اثبات شد، بدون هیچ درنگی به من خبر دهید تا تکلیف مدرسه را با او مشخص کنم. نشانه‌‌های بیماری را نمی‌توان نادیده گرفت. اگر چنین کنیم، مرض گسترش می‌یابد و از کنترل خارج می‌شود. به نظر تو اینطور نیست؟»</font></p> <p dir="RTL"><font size="3">شاگرد تازه‌وارد از خجالت سرخ شد،‌ هیچ نگفت و سر جایش نشست و از آن روز به بعد، او هیچ حرکت نادرستی انجام نداد. می‌گویند او در همان جلسه درمان شده بود؛‌ زیرا بقیه شاگردان هر چه تلاش کردند، هیچ نشانه‌ای از بیماری در او ندیدند. او درمان شده بود!</font></p><p dir="RTL"><font size="3"><br></font></p><p dir="RTL"><font size="3">منبع:موفقیت.کام<br></font></p> <p dir="RTL"><font size="3">&nbsp;</font></p> </div> text/html 2014-03-06T09:54:19+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور شکست غیر ممکن http://amstory.mihanblog.com/post/764 <font size="3">مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.</font><br class="none"><img src="http://www.miyanali.com/usr/Soltane-Dard/gal1770.jpg?118484538" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" height="352" hspace="0" vspace="0" width="240"><font size="3">پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و … چنین هم شد.<br class="none"></font><p><font size="3"><br class="none"><span id="more-21235"></span></font></p> <p><font size="3">او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».</font></p> <p><font size="3">پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود<br class="none">یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.<br class="none">با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.<br class="none">سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.<br class="none">سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!<br></font></p><font size="3"><br>منبع:راد اس ام اس.کام<br></font> text/html 2014-02-09T19:49:22+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور عشق و نفرت http://amstory.mihanblog.com/post/763 <p style="text-align: justify;"><font size="3">زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.<br> پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟<br> مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!<br> و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟</font><img style="width: 270px; height: 179px;" src="http://www.tebyan-fars.ir/nimages3/1389/26572_1.jpg" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><font size="3"> زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.<br> پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.<br> در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.<br> اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.<br> در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که “تاسرحد مرگ متنفر بودن” تاوانی است که برای “تا سرحد مرگ دوست داشتن” می پردازید.<br> عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد.<br> سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید..!</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">منبع:راد اس ام اس.کام<br></font></p> <p><font size="3"><span id="more-21135"></span></font></p> <font size="3"><strong><br class="none"></strong></font> text/html 2014-01-28T15:25:12+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور برای مسعود کیمیایی http://amstory.mihanblog.com/post/762 <font size="3">در تاریخ پا نهاده بود؛این را خودش می دانست از همان اوایل بزرگ بود به اندازه ی رویاهای بزرگ امروز ما. </font><img style="width: 221px; height: 151px;" src="http://adambarfiha.com/wordpress/wp-content/uploads/2009/01/535fd39.jpg" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><font size="3">مسعود خان کیمایی با فیلم قیصر به ما یاد داد اگر غیرتی در چنته داریم،بی غیرتیم! هنوز هم قیصر بی چون و چرا بهترین فیلم سینمایی ایران است این را همه می دانیم.کیمیایی روشنفکری بود که روشن گری را ترویج کرد و فکرها را در بحبوحه ی قیصر دوباره پی ریزی کرد.او خودش خالق خلاقیت بود و همدم خواننده ی بهترین روز های زندگیمان؛گوگوش.بزرگ فیلم نامه نویسی که با دیالوگ هایش حکومت می کند.به تو نیازمندیم به این زودیها تنهایمان نگذار.<br><br>به قلم "امیر عبدالله پور"&nbsp;</font> text/html 2014-01-26T20:24:55+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور برای سینما... http://amstory.mihanblog.com/post/761 <font size="3">نمی دانم چرا بازیگر نشدم یا حداقل کارگردان! از همان بچگی محو فیلم بودم یا شاید&nbsp; به قول پدرم خود فیلمم.در آن روز ها وقتی که ما از دیدن تلویزیون ایران بی بهره بودیم ماهواره ای داشتیم که فقط شبکه های </font><img style="width: 223px; height: 147px;" src="http://anthropology.ir/sites/default/files/images/f6jvx7mik71thujslo70_0.preview.jpg" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><font size="3">ترکیه را نشان می داد.من از بازیگران ترکیه ای خوشم نمی آمد اما شیدای بازیشان بودم.بزرگ تر که شدم اینبار کنکوری شدم.رفتم دانشگاه روانشناس شدم.اما هنوز هم محو رویای کودکی بزرگ سالانه ام هستم کسی که می خواست فیلمساز شود ولی آخرش وبلاگ نویس هم نشد....<br><br>پی نوشت:سینما کارگردانش باتوم دار است.این را همه می دانیم سینما گر نشدم تا آه مردم پشتم نباشد من سینمایی نیستم اما خیلی فیلم ساختم.<br><br><br>به قلم " امیر عبدالله پور "<br></font> text/html 2014-01-16T20:38:03+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور هق هق شبانه http://amstory.mihanblog.com/post/760 <FONT size=3>حق حق شبانه ات&nbsp; را شنوایم؛از دوردست ترین جای ممکن از جایی که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی..من از ورای تمام انیستاگرام ها و تانگو ها صدایت را شنوایم...اگر تمام اپ های دنیا طراحی شده </FONT><IMG style="WIDTH: 252px; HEIGHT: 188px" alt=amstory.mihanblog.com hspace=0 src="http://telecomnews.ir/sitepics/newspics/1279658627stine%20jobs.jpg" align=left border=0><FONT size=3>باشند برای اینکه من را به تو نزدیک تر سازند من از این ارتباط ها به تو نزدیک ترم....چرا که من با دل عاشقم نه با حرف چرا که من عشق تو را سخت به دست آورده ام شنواترم کرده.می دانم در پس پیام های سریع فرستادنت بغضی است که فقط درمانش با هم بودن است پس بی خیال تمام تکنولوژی ها و فاتحه ای بر روح مقدس استیو جابز<SUP>1</SUP> بیا؛ پارک محله مان عجب چایی گرمی دارد....<BR><BR><BR>به قلم "امیر عبدالله پور"<BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR>1-مدیر عامل سابق آپل و طراح سری گوشیهای آیفون <BR></FONT> text/html 2014-01-01T14:03:12+01:00 amstory.mihanblog.com امیر عبدالله پور شرافت و مردانگی http://amstory.mihanblog.com/post/759 <p><font size="3">در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی میکرد که بسیار میهمان نواز بود و شغلش آب فروشی بود.<br> روزی بهرام پنجم شاهنشاه ایران (ساسانی) با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد میرود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد .<br> آن مرد بهرام را با شادی می پذیرد و می گوید بمان تا بروم و پول در بیاورم.<br> مرد میرود و تا میتواند آب میفروشد و سپس با میوه و خوراک نزد بهرام باز میگردد.<br> بهرام به میهمان نوازی مرد اطمینان پیدا میکند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.<br> بنا بر این تا قبل از آمد مرد به دربار رجوع می کند و می گوید :دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.فردای آن روز مرد آب فروش به بهرام میگوید که بمان تا بروم و قدری پول در بیاورم.<br> مرد آب فروش هرچه در بازار گشت هیچ کس از او آب نخرید.<br> در آخر مرد آب فروش که دید نمیتواند برای میهمان خویش آب تهیه کند مشک آبش را فروخت و میوه و خوراک نزد بهرام برد.بهرام او را گفت : تو چگونه پول در آوردی ؟</font><img style="width: 253px; height: 218px;" src="http://img1.tebyan.net/big/1390/08/2343717915718719114622710790501297165117203.gif" alt="amstory.mihanblog.com" align="left" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><font size="3"> مگر نگفتی که کسی از تو آب نخرید ؟<br> مرد گفت : مشک آب خویش را فروختم ، تو نگران نباش و میل کن فردا رود برای خویش فکری خواهم کرد .<br> بهرام پس از این واقعه فردای آن روز به دربار رجوع کرد و باز با لباسی مبدل نزد پولدارترین تاجر شهر که از اشراف نیز بود رجوع نمود و گفت من میهمانم و امشب را جا می خواهم .<br> مرد نه تنها بهرام را نپذیرفت بلکه با ضرب تازیانه او را از منزل بیرون کرد .<br> فردای آن روز بهرام در حالی که بر تخت سلطتنت جلوس کرده بود آن دو مرد یعنی تاجر و آب فروش را اظهار کرد.<br> هر دوی آنان که دیدند آن مرد شخص شاه شاهان – امپراطوری ایران بوده بسیار هراسیدند.<br> بهرام از مرد آب فروش بسیار تشکر و سپاسگزاری کرد و او را به سبب رفتار نیکویش با مهربانی پذیرفت.<br> بهرام دستور داد که تمام اموال مرد تاجر را بگیرند و به مرد آب فروش بدهند تا یا بگیرد که انسان حتی اگر در اوج تنگدستی و فقر باشد باید شرافت ، مردانگی و مهمان نوازی خویش را حفظ کند .</font></p><p><font size="3">منبع:راد اس ام اس.کام<br></font></p>